نوشته های حقیقی
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم/ بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

به یادت می نویسم

به یاد همسایگی همیشگیمان

به یاد دوران سپید رنگ کودکستان

به یاد دوران پاک و همدلی دبستان

به یاد بازیهای تمام ناشدنیمان

به یاد دزد و پلیس هایمان

به یاد آب بازیهایمان

به یاد .........

یار دبستانی من

اکنون که نیستی برایت سیاه نمی پوشم

چون می دانم که عاقبت هر فردی رفتن از این دار فانی است و تو مردی از دیار آسمانی ها بودی

از دیار خودمان

اما نمی توانم به یاد معصومیت کودکی ات که هنوز در عکس های قدیمی که با هم گرفته ایم موج می زند نگریم

دیشب هزار بار عکس هایمان را نگاه کردم و خنده هایمان را دیدم و آنچه روی داده بود را به یاد آوردم

به یاد آوردم که در حیاط خانه ی ما پشت آن درخت انار و انجیر و آن درخت بزرگ توت چه قدر قایم باشک بازی می کردیم ، به یاد آوردم که چه قدر در باغ منزل دنبال خرگوش ها دویدیم و دنبال لاک پشت ها شب هنگام می گشتیم

از عکس ها پیداست

اما نیستی و دیگر کسی نیست که شادیهای دوران کودکی ام را با او تقسیم کنم

به یاد عهدی که سال پنجم وقت رفتن من از دیار آسمان با هشت نفر دیگر که باهم عهد کردیم به یاد هم باشیم و دست هایمان را به نشانه ی اتحاد روی هم گذاشتیم و قطعا دست خدا بالای هر دستی است!

حال رفتی و حس می کنم قطعه ای از وجودم را باخود برده اند

ضعف و ناتوانی را در خود احساس می کنم

معینم!

ای کاش می توانستم بیشتر در کنار تو باشم

اما الان تنها کمک من خواندن فاتحه ای برای آرامش روح توست!

خدایت بیامرزد!




طبقه بندی: یکم اون بالا، یکم عاطفی، یکم خودم،
[ جمعه پانزدهم بهمنماه سال 1389 ] [ 10:40 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
دلم گرفت!!!!!!
بس که اومدم و رفتم و خیری از این ها ندیدم دلم گرفت!
از ولایت آمدم و اینجا زمین گیر شدم دلم گرفت!
سنگی بودن چه قدر بده!!!!!
خشت زدن چه قدر زشته!!!!!!!
دل کسی رو شکوندن چه قدر زجر آوره!!!!
خدااااااااااااااااااااااااااااااا!
چرا صدام به هیچ جا نمی رسه!؟
گفتم اینجا حرفم رو بزنم. به زمینی ها خوب و بدی رو که درکشون کردم بگم.
اما اینا از اونی که فکر می کردم خیلی سنگی ترن!
دریغ از یک قطره آب و دریغ ازذره ای آبی!
خدایا!
این دنیا ارزونی بنده هات!
این زندگی که بهم دادی، ممنون، اما دیگه نمی خوامش!
حرفم رو دارم به همه با صداقت تمام میگم اما همه حرفشون رو درست و حسابی بهم نمی گن!
خدایا!
صدای میرزا بهارالدین بهت می رسه؟
خدایا دیگه دارم به قدرتت کافر میشم!
دیگه دارم به یگانگیت کافر میشم!
خدایا به دادم نرسی تا دو روز دیگه از دایره ی اسلام هم خارج میشم!
آی خدا!!!!!
این کوفتی کجاست که من بخت برگشته رو آوردی توش؟
نمی خوام، دلم گرفت از اینجا
خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مهربانترین مهربانان!!!
کسی که همیشه اول همه ی حرفام و نامه ها و دست نوشته هام نوشتم بخشنده ی بخشایشگر!!!
مگه من چه گناهی کردم؟!
اصلا اگه نخوام تو این کره زندگی کنم، کی و باید ببینم؟
خدایا جدا از دست بنده هات خستم برس به دادم!!!!!
خسته شدم بس دستام و به بالا بلند کردم و خواستمت و مستجاب نکردی!
حالا دستام خیلی درد می کنن!
خدایا دیگه دارم نا امید میشم!




طبقه بندی: یکم اون بالا، یکم عاطفی، یکم خودم،
[ یکشنبه دهم بهمنماه سال 1389 ] [ 06:47 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

و به جد که این بنده ی حقیر در بد روزگاری قرار دارد

آنچنان که در این روزگار

ایامی را به سعی و تلاش در تمام امور گذرانده

و ایامی چون اکنون را در کسلی و خمودگی که حتی کسی نیست بلکه با او اندکی سخن گویم

آنچنان که طلب از ایزد منان دارم این روزگار را هرچه سریع تر از سر من بگزراند بلکه روزهای بعدی به از کنونم باشد.

خداوندا تو خود عالمی بر درد من درمانی نازل فرمای تا آن کنم




طبقه بندی: یکم اون بالا، یکم عاطفی، یکم خودم،
[ سه شنبه پنجم بهمنماه سال 1389 ] [ 10:29 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

دیروز همه چی آروم بود و آروم گذشت

امروز هم همه چی آرومه

می دونم همیشه آروم نمی مونه

می دونم دوباره یه اتفاقی میفته که این ساحل آرامش رو به هم می زنه

همه تو زندیگیشون سعی و تلاش می کنن تا به یه زندگی آروم برسن غافل از این هستن که خوشبختی زندگی همین موانع هستش که سر راهشونه

پس بهتره که در لحظه لحظه ی زندگیمون خوشبختی رو حس کنیم و به قول بچه های آمار و ریاضی این یه شرط لازمه!!! اما شاید کافی نباشه!

قدم اول اینه!

بقیشم خدا روزی رسونه!!!!




طبقه بندی: یکم اون بالا، یکم عاطفی، یکم خودم،
[ یکشنبه سوم بهمنماه سال 1389 ] [ 10:55 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

امروز دلم هوای دوستام رو کرده

شاید بهتر بگم برادرام!

علی, مرتضی , میلاد

دلم خیلی واسشون تنگ شده

انشاالله بعد از امتحانات به دیدن همشون میرم

با علی یادم نمیاد چه طوری دوست شدم!

اما می دونم تا 6 یا 7 سال تنها و بهترین دوست من بود و به قول معروف یار غار بود

یادش بخیر.......

4 سال تموم با هم دیگه راه خونه تا مدرسه و مدرسه تا خونه رو با دوچرخه هامون باهم میرفتیم

خیلی خوش میگذشت

هر وقت برف میومد باهم میرفتیم نزدیک خونه ی ما توی زمین های خالی برف بازی

امسال که اصلا برف نیومد!!!!!!

علی رو خیلی دوسش داشتم و دارم چون اگه اون نبود تو اون سال ها که بدترین سال های زندگیمم بود خدا می دونست چه بلایی ممکن بود سرم بیاد.

رفت تا حوالی سوم دبیرستان......

نمی دونم تابستون بعد از دیپلم گرفتنم بود یا تابستون قبلش که با مرتضی درگیر ساختن فیلم کوتاه مهمانی خداحافظی شدم.

فیلمی که من رو جدا کلافه کرد از تهیه ی فیلم نامش تا آخرین روز فیلم برداری که دقیقا یک روز قبل از ماه رمضون بود واسم خیلی سخت بود. خیلی جاها کم آوردم. خیلی جاها می خواستم به مرتضی بگم بسه دیگه ... دست بردار.....

اما با خودم گفتم بزار یه نفر امیدوار تو گروه باشه

مرتضی با قدرت تمام کارش رو تموم کرد از این ویژگیش خیلی خوشم اومد از اون گذشته آدم و خوش قلب و مهربونی هم بود و البته هنوز هم هست. تصمیم گرفتم باهاش دوست بشم. تو یه روز برفی که تموم شهر سفیدپوش شد به بعد از مدرسه به سمتش رفتم هم دیگه رو خوب می شناختیم سال سوم ردیف اول کنار هم می نشستیم. اون روز روز تولدش بود رفتم و هدیه ای رو که براش تهیه کردم بهش دادم و از اون روز اون رو دوست خودم دونستم

بازهم زمان گذشت تا پیش دانشگاهی......

یه سال پرکار و پراسترس

فلان درس رو چند درصد زدی؟

این تست چه طوری حل میشد؟

و ........

خدا رو شکر که از سر من گذشت......

اونجا بود که حس کردم میلاد هم می تونه دوست خوبی باشه

از قبل همدیگه رو میشناختیم

از تو راهنمایی ؛سال دوم

یادمه همون اول سال تو زنگ ورزش با هم رفتیم بسکتبال بازی کردیم

اونجا اولین جایی بود که با هم آشنا شدیم

فهمیدم تو دوره ی دبستان با دایی میرزا محمد جعفر همکلاس بوده!

رو درساش خیلی وسواس داشت

همین باعث شد از سال دوم راهنمایی به بعد خیلی به سمتش نرم

اما بازم به هم رسیدیم

این که چه طور شد که اینقدر با هم صمیمی شدیم رو نمی دونم

اما می دونم همیشه ی خدا که احتیاج به یه همصحبت داشتم حداقل زمان بعد از  کنکور

میلاد کنارم بوده و به حرفام گوش داده

شاید بهتر باشه بگم میلاد صندوقچه ی اسرار منه که خیلی از رازهام رو میدونه

از همه ی حرفای دلم خبر داره و راز دار من هست!

در حالی که هیچ کس دیگه از وجود اونها خبردار نیست

این سه نفر یاران من هستند

به هر سه نفرشون هم گفتم جای قل هایی هستند که می خواستم داشته باشم

و هرسه نفرشون رو خیلی دوست دارم و بهشون اعتماد کامل دارم و براشون از همینجا آرزو می کنم که همیشه سلامت و تندرست و پاک و سالم باشن!




طبقه بندی: یکم عاطفی، یکم خودم،
[ پنجشنبه بیست و سوم دیماه سال 1389 ] [ 12:24 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

با این همه حال

با این که یه مدت از همه قهر کردم

با این که داره از زمین و زمان و بالا و پایین واسمون می باره

اما بازم ته دلم یه جورایی روشنه

به قولی:

روزی خواهم آمد

و فریاد سر خواهم داد

ای سبدهاتان پرخواب

سیب آوردم

سیب سرخ خورشید




طبقه بندی: یکم عاطفی، یکم خودم،
[ یکشنبه نوزدهم دیماه سال 1389 ] [ 11:30 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

الو الو

صدام میاد؟!؟!

میرزا داره صحبت می کنه

مطمئنین صدام میاد؟

ولی من اینطور فکر نمی کنم!

دو روز تمام هستش دارم تو گوش یکی داد میزنم

صدام رو نمی شنوه!!!!!

میگه می خوام تنها باشم

خدا برام کافیه!

حرفشم درسته

خدا واسه ی هممون کافیه

از سرمون هم زیاده

به قول بچه های ریاضی شرط لازم و کافی فقط خداست

یا به قول خودم خدا بخواد هر احتمال صفری برابر یک میشه

اما

با این همه حال دلش گرفته

با این کارش من رو هم داره بر می گردونه به سر خونه ی اولم

همون خونه ای که چند روز پیش توش بودم

نباید به تنهایی عادت کنه

خدا اون رو میون یه جامعه خلق کرده که بره و با مردم باشه

بره و تنها نباشه

من که نمی تونم بود و نبودم رو بهش گزارش بدم همیشه که

اومدیم و من به دقیقه دیگه سرم و گذاشتم و مردم

اون موقع چی جوری باید بهش بگم که من مردم

خوب نمی فهمه بعدش آه و نالش میشه توشم تو اون دنیا

که چرا بنده ی ما رو ناراحت می کنی؟؟

میگه اگه از تنهایی در بیام دوباره تنها میشم و بر می گردم سر خونه ی اول

حرفش اصلا درست نیست

من اون رو دوسش دارم

اگه براش اهمیت قائل نبودم واسم مهم نبود که الان داره چی کار می کنه

اما حالا واسم مهمه

ولی نمی دونم چی باید بگم در جواب این حرفش

خداییش تو این یکی کم آوردم

حالا که شما داری این ارسال رو می خونی

برو تو بخش نظرات و کمکش کن

رهنماییش کن

باهاش صحبت کن بلکه از خر شیطون بیاد پایین

مطمئنم اونم نظرت رو می خونه

ممنونم

میرزا بهار

 

 




طبقه بندی: یکم اون بالا، یکم عاطفی، یکم خودم،
[ شنبه هجدهم دیماه سال 1389 ] [ 08:59 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

همه فکر می کنن با پیشرفت تکنولوژی همه چیز آسون تر شده

اما من می گم همه چیز نه

با پیشرفت تکنولوژی بعضیا یا شاید هم همه ی مردم دارن یه چیزی رو ماست مالیش می کنن

اونم همین احوال پرسی از همدیگست

فکر میکنن که چت کردن و نامه فرستادن و زنگ زدن و پیامک دادن کار دیدن و دید بازدید رو می کنه

حتی همون ها رو هم درست انجام نمی دن

زنگ نمی زنن اما تک میزنن

این خوب نیست

امروز یکی که خیلی دوسش دارم بهم زنگ زد

خیلی خوشحال شدم

گوشی رو برداشتم و با خوشحالی تمام بهش سلام کردم اما اون بلافاصله ارتباط رو قطع کرد

فهمیدم فقط می خواسته تک بزنه

یعنی ارزش من بی ارزش در حد همون تک هستش نه بیشتر

اما ارزش اون از این حرفا خیلی بیشتره

حتما در اولین فرصت مناسب بهش زنگ میزنم و به دیدنش می رم

درسته که اینجا دل میرزا خیلی تنگه

درسته که میرزا اصلا شرایط خوبی نداره

درسته که میرزا نمی دونه با این همه بلا ( یا شاید رحمت؟!) باید چی کار کنه

اما این رو می دونه که بالاخره تموم میشه!!!!!

میرزا از این یکی مطمئنه!!!!!!




طبقه بندی: یکم عاطفی، یکم خودم، یکم جدی،
[ پنجشنبه نهم دیماه سال 1389 ] [ 11:26 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

سلام!
به نوشته های حقیقی خوش آمدین!
ابراهیم عطائی هستم منجم آماتور و مدرس تازه کار نجوم! یه جورایی عشق آسمان شب! با کلی آرزوهای ریز و درشت که تو سرم بالا و پایین می پرن!!
اینجا هم که قدم رنجه کردین وبلاگ شخصی من هست!! که البته مدت ها با نام میرزا بهارالدین توش مطلب میزاشتم!!! اینجا هر دلنوشته ای پیدا میشه از اجتماعی تا حالا و هوای خودم تا خدایی تا نجومی تا ....!
خوبیش هم اینه ک دل نوشته هست و همه چیزش از خودمه!!! برداشت خود خود خودم!!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic