نوشته های حقیقی
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم/ بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

امروز کلاس اندیشه اسلامی داشتم

استاد سوال داد که آیا توسل شیعه به ائمه و پیغمبران کفر هست؟ و بعد شروع کرد به توضیح دادن در رابطه با جواب سوال. در حین حرف هاش برداشتم این شد که استاد وهابی ها رو داره به سنی ها اونم فقه حنفی وصله می کنه. ناگهان غلغله شد!!!!

جبهه گیری سنی در مقابل شیعه!

جنگ برای آبرو و شرافت و هویت!

خیلی جالب بود که استاد داشت با اعتقادات خودش بچه های اهل سنت رو توجیه می کرد. در حالی که حنفی ها خیلی از اعتقاداتش رو اصلا قبول نداشتن که بخوان بهش اکتفا کنند.

من ساکت بودم تو این بهبوهه و ترجیح دادم چیزی نگم.

یکی از بچه ها از استاد خواست که بی خیال موضوع بشه و درس رو با طرح سوال دیگه ای ادامه بده. اما استاد گفت من باید این سوال رو بگم چون 95 درصد جمعیت این کلاس شیعه هستند و حق دارند که بدونن تا اگه یک روزی گیر یک سنی افتادن از خودشون بتونن دفاع کنن.

واسم سوال پیش اومد که پس من سنی چی؟ من که دارم هر روز میان برادر و خواهر های شیعه ام زتدگی می کنم حق دفاع ندارم؟

حالا ادله ی کافی رو واسه جلسه ی بعد جمع کردم و اگه لازم باشه محکم تو روی استاد وای میستم!

نمی دونم این وحدت میان مذاهب کدوم گوری رفته که پیداش نیست!!!!!

من ایرانی هستم اما واقعا احساس غریبی می کنم به جرم سنی بودن داره در حقم ظلم میشه!

اما من سنی هستم و افتخر می می کنم به این مذهب!

برادر شیعه ! خواهر شیعه ! آیا من غریبه ام؟

 




طبقه بندی: یکم اون بالا، یکم خودم، یکم جدی،
[ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشتماه سال 1390 ] [ 08:31 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

روز اول زندگیم حدودا یه 19 یا 20 سال پیس گذشت

روزهایی که هم که فقط شادی و بازی بود گذشته

البته روزهایی هم که همش غم باشه گرچه بوده اما رفته!!!!!

البته بازم میاد!

چند روزه یه حس عجیبی دارم!

یه حالت آشنا!

تقریبا دوستش دارم!!!

حس دوران دانش آموزیم رو دارم!

یه حالت رهایی!!!!!!!

چیزی که شاید بشه یک درصدش رو به استغنا تشبیه کرد

دوست دارم

آخه الان چند روزی هست که بنده های خدا دیگه باهام کار ندارن. تو سال های قبل هم همینجوری بود و کسی باهام کار نداشت!!!

وای که چقدر عاشق این وضعم!!!!!

به به!!!!!!!!

یکم تلخ هست، اما بازم شیرینه!

 




طبقه بندی: یکم خودم،
[ جمعه نوزدهم فروردینماه سال 1390 ] [ 05:24 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

سلام رفقا

حالتون چه طوره؟

هر هشت تایی تون خوبین؟

راستی نودتون مبارک!

عید دیدنی هم رفتین؟

از عزیزی که سال پیش از بین ما رفت خبر گرفتین؟

ببینم هنوز هم پارک کلالی میرین؟ میرین همگی تون یک باره سوار چرخ و فلک شین؟

هنوزم برای تاب سوار شدن تو صف وای میستین؟

هنوزم سرسره رو برعکس میاین بالا؟

هنوز پارک جای خونه ی ما، پارک بهار میرین؟ هنوزم اونجا گرگم به هوا بازی می کنین؟

رفتین مدرسه؟

همون دبستان پسرانه ی سما

چه قدر تو گروه سرود خوندیم سمائی بود هر که ساعی بود!!! شعری بود که آقای مدبر گفته بودش

کسی ازش خبر داره؟

از آقای زارع دوست سراغ گرفتین؟

سال پیش رفتم به دیدنش، اول من رو نشناخت، ولی بعد خندید و باهم روبوسی کردیم! گفت کشک بیرجندی نیاوردی؟ هنوزم کشک بیرجندی می خواست؟!

سراغ معلم ها رو گرفتم، خانم خاص احمدی بازنشسته شده بود، خانم مهدوی رفته یه مدرسه ی دیگه، خانم درستکار از شهر رفته بود. آقای برزگر مجهول الحال بود و آقای قلعه کاهی هم با این که بازنشسته شده بود ولی بازم درس میداد.

آدرس مدرسه ی خانم مهدوی رو گرفتم و رفتم پیشش! نزدیک پارک خودمون بود!

وقتی من رو دید چند لحظه بهم زل زد و یهو بغلم کرد! خشکم زده بود! گریش گرفته بود. گفت این چند سال کجا یهو غیبت زد بچه تربتی؟ ناخواسته انگشتم رو بردم بالا و گفتم اجازه خانم رفتیم بیرجند. نگاهم به انگشتم خشک شد! خندم گرفت! دستم رو گرفت و آوردش پایین .گفت یادت رفته من خاله ات هستم؟ خداییش یادم نرفته بود ولی روم نمی شد! از همون اولشم سختم بود در محیط دوستانه به معلمم بگم خاله! به هزار زور و زحمت گفتم رفتیم بیرجند خاله مریم. گفت چرا بی خبر؟ گفتم فکر کردم خبر دارین اگه می دونستم که مطلع نیستین بهتون می گفتم! گفت چی می خونی؟ گفتم آمار. گفت آمار؟!؟! من اون همه واست زحمت کشیدم که آمار بخونی؟ سرخ شدم و سرم رو انداختم پایین! کلی باهام حرف زد! ازم قول گرفت که بازم به دیدنش یرم! از اون سال هنوز ندیدمش!

اینا رو گفتم که قدر هم رو بدونین و هوای هم رو داشته باشین.

نمی خوام وقتی میام ولایت، کسی ار ما نباشه!

می خوام وقتی میام به دیدنتون هر نه تاییمون باهم بریم سر مزار شیخ جام!




طبقه بندی: یکم خودم،
[ یکشنبه هفتم فروردینماه سال 1390 ] [ 09:34 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

امروز بعد از مدت ها اومدم تو نوشته های حقیقی

داشتم روی یه طرز تفکر فکر می کردم

نقشی که اسمش رو گذاشتم لب خندون و دل گریون!!

جالبه نه!

به این فکر می کردم که این زمینی ها دیگه خیلی دارن به مشکلاتم می خندن!

پس چرا باید به کسایی که تو این عالم هستن بگم که از چی ناراحتم؟ اصلا چرا باید ناراحتیم رو بروز بدم؟!

تصمیم گرفتم با همشون بخندم! با دوست و دشمن! با خوب وبد! با مست و عاقل!

می خوام با همگی یه جور رفتار کنم!

درست اینه که آدم همیشه خوش رو باشه !!

حالا مثلا من که مشکلاتم رو به زمینی ها گفتم چی شد؟!

زمینی ها فهمیدن که دلم شکست، فهمیدن تو زندگیم دچار مشکل شدم ، فهمیدن که دوستم فوت کرد و هزار و صد چیز دیگه رو هم فهمیدن اما چه کمکی تونستن بکنن؟!

هیچ کمکی نتونستن بکنن!

شاید اونا مدتی از مشکلاتم خبر داشتن اما هیچ وقت نذاشتن من هم بهشون کمک کنم، و تو غم هاشون شریک باشم ، همش تفره می رفتن؟! آخه فکر می کنن منم مثل اونا رفتار می کنم و به مشکلشون می خندم!!!

عجب دنیایی شده!!!!

با همه ی اینها من هنوز یه بن بست نرسیدم! میرزا هیچ وقت به بن بست نمی رسه ! فقط راهم رو دارم کج می کنم! میرزا واسه هر مشکلش هزار و یک راه حل تو آستینش داره!

این یکی از اوناست. حالا با همه می خوام بخندم! جای این که بگم بدک نیستم، بگم خیلی خوبم هر چند که خیلی بد باشم. همیشه بخندم باهاشون حتی اگه از شدت درد ندونم باید چی کار کنم؟!

درسته که از این جماعت خیلی خوشم نمیاد، درسته که دوست دارم برگردم تو لاک تنهاییم و سرم رو به افکار و کارهای خودم گرم کنم، اما این روش یه مزیت خوبی که داره اینه که باعث میشه همه رو حلال کنم!

هر کسی که هر بلایی به سرم آورده حلالش کردم، همون موقع هم حلال کردم، هرچند که گفته باشم ازش نمی گذرم! اما گذشتم! خوب اون کس چه می فهمه که من واقعا حلالش کردم یا نه!!!! اما میرزا جدا حلالش کرده! ولی به هیچ کدومشون نمی گه!

حالا از این به بعد دیگه میرزا لبش خندونه! دلش هم خندونه ها!!! اما خوب گاهی اوقات گریون هم میشه! اما لبش همیشه رو به بنده های خداش می خنده!




طبقه بندی: یکم اون بالا، یکم خودم،
[ شنبه چهاردهم اسفندماه سال 1389 ] [ 09:43 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
خدایا!
می دونم جز تو کسی رو ندارم!
خدایا !
می دونم کسی واسه ی حرفام و اعمالم و دلایلم به اندازه ی یک پول سیاه هم ارزش قائل نیست.
می دونم هرچی واسه ی هرکی گفتم یک گوشش رو در کرد و اون یکی رو دروازه
خدایا!
می دونی که بیخود نگفتم!
واسه همه ی حرفام دلیل داشتم! یه دلیل کاملا منطقی!
اما هیچ کی گوش نکرد!
عزیزترین ها و نزدیک ترین ها هم گوش نکردن و جاش پشتم رو خالی کردن و به ریشم خندیدن و شایدم کلی مسخرم کردن از این که به حساب خودشون تونستن من رو دور بزنن!
اونایی هم که از من دورن از روی ترحم و یا شایدم جد حرفم رو خرده تاییدی کردن و رفتن
خدایا! 
دلم پر از درده!
با این که گفتم همه چیزشون برام اهمیت داره، ولی بازم ........
می بینی خدا چه آسون با چندتا بهونه ی کوچولو یا چندتا حرف نسنجیده ، چه خوب دهن آدم رو می دوزن!؟
چه راحت پشت آدم رو خالی می کنن؟
جدا فکر می کنن کی هستن؟
نمی دونن که من الان حالم بده و بالاخره بهتر میشم.
 چند روز دیگه که عاقبت اعمالشون رو دیدن متوجه میشن! اون موقع می فهمن اون کسی که اونقدر بهش به خاطر سادگیش خندیدن داشت بهشون چی رو گوش زد می کرد؟! برن تا سرشون به سنگ ندانم کاری هاشون بخوره!
خدایا سردمه!
خرده شرری هست که خودم رو باهاش گرم کنم؟



طبقه بندی: یکم اون بالا، یکم عاطفی، یکم خودم، یکم جدی،
[ دوشنبه دوم اسفندماه سال 1389 ] [ 07:01 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
الان که دارم این پست رو می نویسم حس می کنم خیلی تنهام
اگرچه یه جورتیی قشنگه!
از کودکیم تنهایی رو دوست داشتم!!
فرصتی هست برای این که  به خودم و بقیه و کارهایی که انجام دادم فکر کنم!
به درد می خوره!
تو به کتابی خوندم از اتفاقات منفی زندگیم به وجه مثبت استفاده کنم
ویژگی تنهایی هم واسه من تو همینه
تنها که میشم سفره ی دلم باز میشه اما دهنم بستست!!
آروم می گیرم و فقط و فقط فکر می کنم!
فکر و یادآوری خاطرات و ثبتشون



طبقه بندی: یکم عاطفی، یکم خودم،
[ یکشنبه بیست و چهارم بهمنماه سال 1389 ] [ 10:10 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد

آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

دیدی که کسی هیچ ز من یاد نکرد

جز غم که هزاز آفرین بر غم باد




طبقه بندی: یکم عاطفی، یکم خودم،
[ سه شنبه نوزدهم بهمنماه سال 1389 ] [ 12:48 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

اینجا زمینه

اینجا پشت خالی کنونه

اینجا جماعت قول تو خالی زیاد میدن

اینجا جماعتش به حزب باد علاقه ی زیادی دارن

باید از پس همه ی کارهای گروهی ، یک تنه بر بیام

یادم رفته بود که زمینی هرچه قدر هم شبیه به آسمانی باشه بازم یه زمینی بیشتر نیست

اینو فراموش کرده بودم که بهم یاد آوری شد.

اگه الان پیش آسمانی ها بودم مثل ده یازده سال پیش

شاید اوضاع یه جور دیگه ای بود.

اینجا زمینه و این زمینی ها هم هرچه قدر که ادعا کنند با آسمانی ها خوبند، دروغ گفتن

چون نمی دونن آسمون رو با کدوم س می نویسن

آسمون چه رنگی هست

ای بابا من ساده رو باش که چه زود بهشون اعتماد می کنم!

خاک عالم به سرت میرزا!




طبقه بندی: یکم خودم،
[ دوشنبه هجدهم بهمنماه سال 1389 ] [ 08:23 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

به یادت می نویسم

به یاد همسایگی همیشگیمان

به یاد دوران سپید رنگ کودکستان

به یاد دوران پاک و همدلی دبستان

به یاد بازیهای تمام ناشدنیمان

به یاد دزد و پلیس هایمان

به یاد آب بازیهایمان

به یاد .........

یار دبستانی من

اکنون که نیستی برایت سیاه نمی پوشم

چون می دانم که عاقبت هر فردی رفتن از این دار فانی است و تو مردی از دیار آسمانی ها بودی

از دیار خودمان

اما نمی توانم به یاد معصومیت کودکی ات که هنوز در عکس های قدیمی که با هم گرفته ایم موج می زند نگریم

دیشب هزار بار عکس هایمان را نگاه کردم و خنده هایمان را دیدم و آنچه روی داده بود را به یاد آوردم

به یاد آوردم که در حیاط خانه ی ما پشت آن درخت انار و انجیر و آن درخت بزرگ توت چه قدر قایم باشک بازی می کردیم ، به یاد آوردم که چه قدر در باغ منزل دنبال خرگوش ها دویدیم و دنبال لاک پشت ها شب هنگام می گشتیم

از عکس ها پیداست

اما نیستی و دیگر کسی نیست که شادیهای دوران کودکی ام را با او تقسیم کنم

به یاد عهدی که سال پنجم وقت رفتن من از دیار آسمان با هشت نفر دیگر که باهم عهد کردیم به یاد هم باشیم و دست هایمان را به نشانه ی اتحاد روی هم گذاشتیم و قطعا دست خدا بالای هر دستی است!

حال رفتی و حس می کنم قطعه ای از وجودم را باخود برده اند

ضعف و ناتوانی را در خود احساس می کنم

معینم!

ای کاش می توانستم بیشتر در کنار تو باشم

اما الان تنها کمک من خواندن فاتحه ای برای آرامش روح توست!

خدایت بیامرزد!




طبقه بندی: یکم اون بالا، یکم عاطفی، یکم خودم،
[ جمعه پانزدهم بهمنماه سال 1389 ] [ 10:40 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
دلم گرفت!!!!!!
بس که اومدم و رفتم و خیری از این ها ندیدم دلم گرفت!
از ولایت آمدم و اینجا زمین گیر شدم دلم گرفت!
سنگی بودن چه قدر بده!!!!!
خشت زدن چه قدر زشته!!!!!!!
دل کسی رو شکوندن چه قدر زجر آوره!!!!
خدااااااااااااااااااااااااااااااا!
چرا صدام به هیچ جا نمی رسه!؟
گفتم اینجا حرفم رو بزنم. به زمینی ها خوب و بدی رو که درکشون کردم بگم.
اما اینا از اونی که فکر می کردم خیلی سنگی ترن!
دریغ از یک قطره آب و دریغ ازذره ای آبی!
خدایا!
این دنیا ارزونی بنده هات!
این زندگی که بهم دادی، ممنون، اما دیگه نمی خوامش!
حرفم رو دارم به همه با صداقت تمام میگم اما همه حرفشون رو درست و حسابی بهم نمی گن!
خدایا!
صدای میرزا بهارالدین بهت می رسه؟
خدایا دیگه دارم به قدرتت کافر میشم!
دیگه دارم به یگانگیت کافر میشم!
خدایا به دادم نرسی تا دو روز دیگه از دایره ی اسلام هم خارج میشم!
آی خدا!!!!!
این کوفتی کجاست که من بخت برگشته رو آوردی توش؟
نمی خوام، دلم گرفت از اینجا
خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مهربانترین مهربانان!!!
کسی که همیشه اول همه ی حرفام و نامه ها و دست نوشته هام نوشتم بخشنده ی بخشایشگر!!!
مگه من چه گناهی کردم؟!
اصلا اگه نخوام تو این کره زندگی کنم، کی و باید ببینم؟
خدایا جدا از دست بنده هات خستم برس به دادم!!!!!
خسته شدم بس دستام و به بالا بلند کردم و خواستمت و مستجاب نکردی!
حالا دستام خیلی درد می کنن!
خدایا دیگه دارم نا امید میشم!




طبقه بندی: یکم اون بالا، یکم عاطفی، یکم خودم،
[ یکشنبه دهم بهمنماه سال 1389 ] [ 06:47 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

درباره وبلاگ

سلام!
به نوشته های حقیقی خوش آمدین!
ابراهیم عطائی هستم منجم آماتور و مدرس تازه کار نجوم! یه جورایی عشق آسمان شب! با کلی آرزوهای ریز و درشت که تو سرم بالا و پایین می پرن!!
اینجا هم که قدم رنجه کردین وبلاگ شخصی من هست!! که البته مدت ها با نام میرزا بهارالدین توش مطلب میزاشتم!!! اینجا هر دلنوشته ای پیدا میشه از اجتماعی تا حالا و هوای خودم تا خدایی تا نجومی تا ....!
خوبیش هم اینه ک دل نوشته هست و همه چیزش از خودمه!!! برداشت خود خود خودم!!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic