تبلیغات
نوشته های حقیقی

نوشته های حقیقی
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم/ بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم
شاگردم از تهران به مشهد رسید ...
با کلی ذوق و شوق زنگ زد و گفت واااااای! چه آسمون قشنگی ....
داشتم از تعجب شاخ در میاوردم ...
اونوقت من از آسمون بیرجند ناراضی هستم ...
به کجا داریم می ریم؟؟؟
چرا در سیستم نورپردازی شهر دقت نمیکنیم؟؟؟
ما با 10 درصد این نور هم می تونیم یه شهر روشن داشته باشیم و هم آسمانی تاریک ....
اونوقت فقط به این دلیل که هزینه بر هست از انجام اصلاحات دست می کشیم ...
بگذریم از مزیت های فراوانی که رفع شدن آلودگی نوری داره
اما...
یه چیزیو میگم که تا تهش رو بخونین
طولی نمیکشه که برای فرزندان ما واژه هایی مثل ستاره واقعا گنگ و نامفهوم خواهد بود ، یا شاید براشون دیگه تبدیل به افسانه ، رویا و یا داستان بشه ...
طبیعت موجودات زنده در خطره ...
و آسمان یک طبیعت زندست ....
لطفا هوشیار باشید.



طبقه بندی: یکم نجومی، یکم خودم، یکم جدی،
برچسب ها: آلودگی نوری، ابراهیم عطائی، بیرجند، نجوم، ستاره، شاگرد،
[ پنجشنبه سی و یکم مردادماه سال 1392 ] [ 12:34 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
خوب  ....
اول اینکه وبسایتم دوباره پکید و تا وقتی از نو راه بیفته اینجا می نویسم
خوبه که آدم یه وبلاگ محض احتیاط داشته باشه ها! ( تف تو ریا )
ولی.....
تو این مدت یکی از اتفاقات جالبی که افتاد این بود که پراید یهویی رفت بالا! بعد من یه جایی از یه بنده خدایی به نام ابراهیم رها یه مطلبی رو در این باره خوندم، حالا حیفم میاد اینجا نزارمش!
<<

روزگار، ما را به جایی رسانده كه به پراید نامه بنویسیم. (فكر كن!) پراید عزیزم، شنیده‌ام مرز هجده میلیون تومان را رد كرده‌ای.‌ای قشنگ‌تر از پریا از این به بعد، انصافا، تنها تو كوچه نریا. چون با این وضعیت زورگیری، اختلاس و... كلا بچه‌های محل دزدن و خدای نكرده زبانم لال یكجا تو رو می‌دزدند.

پراید خوبم، انژكتورت را قربان، ‌ای لاستیكت تو حلقم، ‌ای فدای برجستگی صندوق عقب تو، ‌ای دور رینگت بگردم، فكر می‌كردی یك زمان به مدد تلاش شبانه روزی مسوولان هجده میلیون تومان بشوی؟!

ای پراید، ‌ای نازنین، ‌ای ماكسیما مخفی، ‌ای طرح ژنریك بنز، ‌ای پرادو مینیمال تو الان در شرایطی هستی كه می‌توان لنت‌هایت را طوطیای چشم كرد. تو الان در موقعیتی هستی كه دود اگزوزت صد مرتبه از هوای فرحزاد مصفی‌تر است! تو چنان مقام و منزلتی داری كه مردم عاشق جیب چاك تو هستند. یعنی قیمتت جیب جر می‌دهد، باقلوا! من در حسرت آن لحظه خواهم سوخت كه سایپا سر در كارخانه‌اش بیلبورد بزند «این ور پراید اوفینا/ اون ور پراید اوفینا».

>>


کلا ترکیدم! نمی دونستم بخندم یا گریه کنم! مثل یه لیوان که وقتی تازه از ماشن ظرف شویی درش میاری گرمه، بعد بلافاصله بزاریش تو فریزر! اصلا یه وضعی!

حالا از این اتفاق عجیب تر این بود که روش های ناپارامتری رو افتادم و عجیب تر از همه این بود که فرآیندهای تصادفی به هر زور زاری بود پاس گردانیده شد! ( به لطف استاد!)


اما .....

تو مدتی که وبسایت براه بود یه بار دیدم یه نامرد از خدا بی خبری اومده دوتا از بهترین مطالبم رو پاک کرده! یکیش یه مطلب بود راجع به دوربین های دوچشمی که تو بخش نجوم گذاشته بودم! یکیش هم نظر دوستانم بود در رابطه با خودم که تو بخش نوشته های متفرقه بود! خوش بختانه بخش آمار ( تا ابد پاینده باد ) از این گزندها مصون ماند! :دی

اول از همه ضمن ضمن آرزوی تیره بختی برای اون هکر نامرد اعلام میکنم من از رو نمیرم! تا حالا وبسایت 3بار پکیده! اگه 300 بار دیگه هم بهش حمله بشه ها باز از نو درستش می کنم! مگه شهر هرته اینجا؟؟؟ ( خوب یکم هست از حق نگذریم)


اما حالا اون دیدگاه هایی که دوستانم نسبت به من داشتند رو میخوام دوباره اینجا بزارم اونم صرفا جهت ریا! تا کورشود هرآن کس که نتوان دید:


نفر اولی که نظر داد:

<<

سلام ابراهیم دوست عزیزم

ابراهیم جون خرابی سرور دست منم نبود چون سایت منم آف بود 

وقتی بهم sms زدی و دعوتم کردی به یه بازی تو سایتت اول فکر کردم بازی فلش هست.آمدم تو سایت دنبال یه فایل فلش میگشتم:))

اما درمورد خودت.نمیدونم چی بگم والا.من اینطوری میشناسمش.یکی که واقعا باهاش راحتم ، با تیپش هم حال میکنم لایک داره  مثل یه تلفن مشاوره میمونه! یعنی زنگ میزنی بهش میگه برای دریافت مشاوره عدد 1 برای رفتن به بیرون و قدم زدن عدد 2 و… و تماس با اپراتور عدد 0 را وارد نمایید
فقط میدونم که ما بهش میگیم ابی جون !

موفق باشی

>>

جواب من : یعنی مرام رفیق قدیمی به این میگن! اصلا آب شدم! ولی من هر چی بعد از تماس با خونتون این شماره 9 رو میزنم وبسایتم بالا نمیاد!!! نمی خوای برگردی؟؟؟ :دی



نفر دومی که نظر داد:

<<

سلام،چکارجالبی انجام دادین!خیلی خوبه!همه دوست دارن خودشون رو از دیدگاه دیگرون ببینه ولی هرکسی جرئت اینکاررو پیدا نمیکنه واین یه کار بزرگه و شهامت زیادی میخواد آدم از دیگرون بخواد نظرشون رو نسبت به اون بگن،از خوبی هاو بدیهاش بگن،از خاطرات خوب و بد باهاش بگن و…واز این مهمتر اینه که میتونه حس انتقادپذیریشوتقویت کنه.
البته من مدت زیادی نیست که شمارومیشناسم وشاید نتونم نظردرستی در این باره بدم ولی در این مدت اینجوری برداشت کردم که شما قلب مهربانی داریدوازنوشته های حقیقی هم متوجه شدم که حرفها ،افکارورفتاروکردار دیگران خیلی زود روی شما تاثیر میذاره و شاید هم باعث ناراحتی شما میشه.
البته اینا فقط نظرات من بود واون چیزی که من برداشت کردم وشایدنظربقیه ویا خود شما چیزدیگه ای باشه.
موفق باشید!

>>


جواب من : شما لطف دارین! البته الان یکم برام جای سوال پیش اومده! خصوصا از وقتی که رویه فکریم رو تغییر دادم! به هرحال اون مدتی رو هم که به عنوان مدرس نجوم در خدمت شما بودم از بهترین لحظات در فعالیت های نجومیم بود! بازم ممنون از این که قابل دونستین!



نفر سومی که نظر داد :


<<

سلام خوبی؟وقتی میگی راجع به تو بنویسم اولش راحت به نظر میرسه اما وقتی دستم به کیبورد میرسه..
تو آدم مهربون و خوش قلبی هستی،همیشه سعی میکنی آدم هایی رو که دوست داری شاد کنی حتی به قیمت ناراحت شدن خودت!!احساس تنهایی میکنی و این خیلی اذیتت میکنه.زندگی با همین تنهایی ها بی معرفتیها سختیها عشق های خفه شده!!و…زیباست!
بعضی وقتا گیر سه پیچ میدی به من!!میری رو اعصابم!
دلم میخواست قدرتشو داشتم تا میتونستم تو رو از چیزی که اذیتت میکنه دور کنم.
در ضمن اصولا خیلی ناله میکنی.هر کسی تو زندگیش مشکلاتی داره که به نظرش بزرگن!!

>>


جواب من : من ناله میکنم؟؟ خدا رو شکر که جای من نیستی!!! خوب البته نوشتن یک انشا مثل حل کردن یک مسئله ی ریاضی هستش! وقتی یه حل یک مسئله ی ریاضی رو می خونی راحت تری تا وقتی که خودت میخوای حلش کنی! درضمن وقتی گیر سه پیچ میدم تو هم دوقدم باهام راه بیا! میدونی دیوونه میشم!!! به هر سوی! بازم ممنون! :دی



نفرچهارمی که نظر داد :

<<

سلام ابراهیم جان!
خیلی چیزا ازت یادمه
اول از اینکه خیلی مهربونی
هر کسی رو که به عنوان دوستت قبول کنی، براش سنگ تموم میذاری، که البته این شاید بعضی وقتا به آدم ضربه بزنه چون متاسفانه تو ایران مردم با هم صادق نیستن، همیشه میترسیم حرف دلمونو بزنیم، که البته تو اینجوری نیستی
گاهی وقتا دلم میخواست میتونستم کمکت کنم مخصوصا وقتایی که مشکل داشتی
گاهی اوقات هم احساس می کنم خیلی زندگی رو به خودت سخت میگیری که البته شاید بعضی مواقع حق داری، میدونم سخته خیلی وقتا
اینا چیزایی هستن که فعلا به ذهنم میرسه

>>


جواب من: از این که اینجوری تو ذهنت بودم خیلی خوشحالم! البته دیگه با دوستام مثل قبل رفتار نمی کنم! گفتن خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت باش! اون مشکلات همچنان هم هست! ولی دیگه تو مجموعه ای که الان واسم در اولویت هستن قرار نداره! هنوزم مثل سابق اذیت میکنه ولی خوب دیگه حوصلش رو ندارم! به قول یه دوستی! منطقی که میشی روزی هزار بار میشکنی!!!


نفر آخری که نظر داد :

<<

خب از کجا شروع کنم ؟ از روزی که از fb رسیدم اینجا و بعد اسم و فامیلت رو گفتم و بعد دعوام کردی یا از روزی که به شکل یک اقای همشهری و منجم پیدات کردم با اعتقاداتی عین خودم ؟ فکر کنم فرقی نداره از کجا بگم ته تهش میرسم همین جا و همین لحظه.اینکه نمیدونم چند وقته حداقل اسمت رو که میشنوم واسم آشنایی حتی اگه ندیده باشمت و باهات حرف نزده باشم.
از دید من آدمی هستی که اصلا زندگی رو سخت نمیگیری.لبخند میزنی و از کنار همه چی راحت میگذری.البته نه علاقه هات مثل اسمون.واسه رسیدن و داشتن اسمون میدونم چقدر زحمت کشیدی و همچنان ادامه میدی.به قول خودت حساب اسمونی ها از بقیه جداس !
از گفتن حرفهای دلت از بیان هر اون چیزی که تو ذهنت داری هیچ ترسی نداری.خیلی راحت حرف میزنی و با آدمهای زندگیت برخورد میکنی که این خیلی خوبه.
اگر روزی روزگاری گذرت به مشهد یا از این به بعد سبزوار افتاد مطمئن باش منجم باش ها از دیدنت خیلی خوشحال میشن اقا
شاد باشی و خوش همیشه !

>>

جواب من: اگه یه نفر باشه که اینجا حرف حساب زده باشه تویی خداییش! از اینکه خاطرات رو اینقدر خوب یادم آوردی ممنون! و ممنون بابت این همه کلمه های خوب!


یه سری چیزای دیگه هم بود میخواستم بگم که البته یادم نمیاد!

خوب پس فعلنیا!

یاحق!




طبقه بندی: یکم خودم، یکم جدی،
[ شنبه چهاردهم بهمنماه سال 1391 ] [ 11:46 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-انتهای بلوار دانشگاه-دانشگاه ملی پردیس بیرجند-دانشکده ی علوم - طبقه ی فوقانی آموزش دانشکده ی علوم-گروه آمار-دالان چهارضلعی:

زمان:

12 ظهر

هنوز منتظر نتیجه ی اعلام شده توسط دو گروه فخیم آمار و ریاضی هستیم. فقط هیچ چیز تشکیل شده!!! باید آنالیز ریاضی بردارم!!! رگرسیون هنوز لنگ در هواست!!! دکتر خنجری و آقای بصیری وقتی کارشون داری نیستن! یهو غیب میشن!!! تصمیمم بنده به تصمیم گروه حالا کو تا تصمیم بگیرن!!!!!!

12:30 ظهر

همچنان منتظرم به همراه جمع کثیری از سایر دانشجو ها

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-انتهای بلوار دانشگاه-دانشگاه ملی پردیس بیرجند-نقلیه ی مرکزی

زمان:

12:35

از گروه زدم بیرون.آمدم نقلیه کارت تردد اتوبوسم رو شارژ کنم.دانشگاه عزیز لطف فرمودند 5000 تومان شارژ کردن برامون!!! ای بخوره توی کمر رئیس دانشگاه!!!! وای چه غلغله ای بود!!!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-انتهای بلوار دانشگاه-دانشگاه ملی پردیس بیرجند-دانشکده ی علوم - طبقه ی فوقانی آموزش دانشکده ی علوم-گروه آمار-دالان چهارضلعی:

زمان:

12:55 ظهر

دوباره برگشتم گروه؛ عالم و آدم خبر دارن که من رگرسیون برداشتم،یه عده خواهش التماس می کنن حذف نکنن یه عده دیگه هم برعکس. ولی خودم نمیخوام حذف کنم. رگرسیون رو دوست دارم!!!!

زمان:

1 بعد از ظهر

همچنان منتظر ........

زمان:

1:30 بعد از ظهر

بالاخره دکتر خنجری از کلاس آمد! همه مثل اهالی قبایل وحشی و نیمه وحشی جنگل های آفریقا ریختیم تو اتاق دکتر!حالا نگو کی بگو!!! فقط داشتیم کل کل می کردیم!! که باز هم کار ناتمام ماند!!!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-انتهای بلوار دانشگاه-دانشگاه ملی پردیس بیرجند-دانشکده ی علوم - طبقه ی فوقانی آموزش دانشکده ی علوم-بلوک ب - طبقه ی همکف - انتهای راهرو اتاق 110:

زمان:

2بعد از ظهر

سر کلاس رگرسیون باز هم دعوا بر سر حذف کردن یا نکردن درس هست و استاد هم در حال درس دادن!!!!

اصل درس رو به این دعوا ها ترجیح میدم!!!!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-انتهای بلوار دانشگاه-دانشگاه ملی پردیس بیرجند-دانشکده ی علوم - طبقه ی فوقانی آموزش دانشکده ی علوم-بلوک ب - طبقه ی همکف - ابتدای راهرو-اتاق 106:

زمان:

4بعد از ظهر

ناپارامتری دارم،با دکتر خنجری! طبق معمول 15 دقیقه دیر آمد! همه منتظر که بیاد و آخرین اخبار گروه رو واسمون بگه! اخلاقش همینجوری هست! نیم ساعت اول از گروه واسمون میگه!

اما این بار تا اومد شروه کرد به تدریس دوباره ی توزی توام آماره های مرتب! انگار نه انگار که خبری هست!!!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-انتهای بلوار دانشگاه-دانشگاه ملی پردیس بیرجند-دانشکده ی علوم - طبقه ی فوقانی آموزش دانشکده ی علوم-بلوک ب -سالن ورودی بلوک-پله ی چهارم راهپله ی منتهی به گروه فیزیک:

زمان:

5:25 عصر

کلاس تموم شد. دکتر رو تو راه پله ها نگه میدارم و ازش میخوام من رو در جریان امور قرار بده! طبق معمول با آهنگ خاص صحبتش یک سری چرت و پرت بهم تحویل میده! دیگه مطمئن میشم از گروه آبی گرم نمیشه

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-انتهای بلوار دانشگاه-دانشگاه ملی پردیس بیرجند-ساختمان کتابخانه و مرکز اسناد-سالن مطالعه-قسمت آقایان:

زمان:

5:30 عصر

آمدم کتابخونه بلکه کسی رو ببینم دو کلام باهم حرف بزنیم ولی نه ......!

کسی نیست انگار

خیلی گلوم خشک شده ...............

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-انتهای بلوار دانشگاه-دانشگاه ملی پردیس بیرجند-پایین تر از ساختمان سلف سرویس-بوفه:

زمان:

5:31 عصر

آمدم سلف یه آب پرتقال خریدم! عجب شانسی آوردم حسن و امیر و علیرضا هم اینجان!!! حسن میگه خانم جمیلی تهدید کرده باید رگرسیون رو حذف کنی! جوش آوردم !گفتش همه ی ورودی های 88 گفتن باید حذف کنی! دیگه خیلی عصبانی میشم داد میزنم ورودی های 88 همشون غلط کردن!!! چندتا از خانم های هم ورودیم که ابودن چشماشون گرد میشه! نگاهم می کنن و میگن ماهم؟!؟! از دست عصبانیتم خندم میگیره!!!!!

جلوی سلف همش داشتم با بچه ها کل کل میکردم تهش متقاعد شدم که رگرسیون رو خذف کنم!البته باید برسم خونه!ساعت بعد فرایند تصادفی دارم. به حسن میگم من نمیام یعدا جزوه رو ازتون میگیرم باید برم مرکز تحقیقات جلسه هست برای کانون نجوم دانشگاه.

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-انتهای بلوار دانشگاه-دانشگاه ملی پردیس بیرجند-حدفاصل مسجد امام جعفر صادق و بوفه ی دانشگاه-ساختمان مرکز تحقیقات شهید نور یخش-اتاق آخر دست راست:

زمان:

6 عصر- (تقریبا ستاره ها تو دیدن)

یه ده دقیقه ای منتظر بودم تا در باز شد تو این مدت داشتم ستاره ها رو نگاه میکردم!!! الان دیگه قوس و عقرب رو به زور میشه دید! یادش بخیر چه عالمی باهاشون داشتم. در که باز شد رفتم داخل بحث سر افتتاح این کانون هست به عنوان عضو هیئت موسس باید تصمیم بگیریم کار رو چجوری آغاز کنم!!!به هر حال یک جلسه ی خسته کننده که فقط یک سری شماهای کلی تعیین کردیم و البته زمان همایش و رصد رو هم تعیین کردیم!!!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-انتهای بلوار دانشگاه-دانشگاه ملی پردیس بیرجند-حدفاصل مسجد امام جعفر صادق و ساختمان نقلیه مرکزی- ایستگاه جنب فلکه-انتهای ایستگاه:

زمان:

7:25 شب(!)

حسابی خستم!

تو جلسه بحث بود که رصد رو جدا سازی جنسیتی بکنیم یا نه؟! کلا با این جداسازی مخالفم!حالا با هر نیتی که میخواد باشه!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-خیابان ارتش-ابتدای بلوار معلم - ایستگاه دانشگاه:

زمان:

7:50 شب

خسته و کوفته پیاده میشم از سرویس!هنوز تا خونه باید پیاده برم!!! مدت ها شده بود که شب خیابون معلم نیومده بودم!!! چقدر شلوغ بود! این همه آدم یکجا ندیده بودم تا حالا!!!!! بین راه خانم جمیلی و خانم رحمتی رو دیدم! گفتن حذف کردی دزس رو؟؟ گفتم الان میرم خونه حذف کنم.

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-خیابان معلم - ابتدای معلم23:

زمان:

8:05 شب

دارم میرسم خونه!!! با این کفش ها عادت ندارم راه برم! خیلی پام رو اذیت میکنه!!! ای خدا تندتر برسم!!! اگرچه پیاده روی که تجویز دکتر هست!!!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-خیابان معلم -معلم 23 - پلاک 14- طبقه ی بالا- اتاق خودم:

زمان:

8:07 شب

بالاخره رسیدم خونه!!! وای خدا پاهام چقدر درد میکنن!! یکم ماساژ میدمشون بهتر میشه!!! کف اتاق دراز میکشم یادم میاد باید یه سری واحد ها رو حذف کنم!! میرم پای کامپیوتر وصل میشم سیستم گلستان در حال انجام کارم هستم که بابا زنگ میزنه میگه بیا خونه ی آقاجون! چند ثانیه بیشتر نمیگذره که باز دوباره زنگ میزنه میگه دایی احمد الان تو خیابان غفاری هستش زنگ بزن بگو بیاد دنبالت!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-خیابان معلم -معلم 23 - پلاک 14- جلوی خونه:

زمان:

8:44 شب

دایی احمد الان در خونست هی داره بوق میزنه!!! سوار شدم! بس که عجله داشتم کلیدم رو یادم رفت بردارم!!! گوشیم هم که از صبح خاموشه تو خونه گذاشتمش!!!! دم دایی احمد گرم تو ماشینش کلی آهنگ شاد داشت تازه خوردنی هم داشت!!!!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-فلکه ی ابوذر:

زمان:

8:51 شب

ناگهان نگاهم به صفحه کیلومتر ماشین میوفته!فقط 180 تا داره رو صفحه!!!! باخودم میگم این دیگه چه مدل پژو پارسی هست؟!؟!؟ دور و بر رو که دقیق نگاه می کنم تازه متوجه میشم سوار پراید شدم نه پژو پارس؟!؟! به دایی گفتم پس پژو کو؟!؟! میگه بابا تو دیگه چه دل خجسته ای داری؟!؟!؟!!!!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-فلکه ی ابوذر-خیابان طالقانی-طالقانی 6 - .........:

زمان:

8:52 شب

رسیدیم خونه ی آقاجون!دایی محمد هم با خانواده آمده!!!!خیلی خستم!!! به شدت خوابم میاد!!!! اونجا تازه فهمیدم بنده ی خدا دایی احمد راه به راه از مشهد اومده دنبالم!!!! میگم چرا یکم ژولیده بود!شام خوردم! وقتی دایی محمد میخواست بره خونشون منم خواستم باهاشون راه بیفتم اما کلید نداشتم! دوستان عوض اینکه کلید رو بهم بدن باهام دعوا کردن،منم لج کردم و از خونه زدم بیرون تا مسیر برگشت رو پیاده برم!!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-فلکه ی ابوذر-انتهای استگاه های اتوبوس های شهرداری:

زمان:

10:45 شب

تازه غرغر های خودم با خودم تموم شده!! الان که تنهانم بهترین فرصت هستش که با خودم به مسایل مهمتر فکر کنم:

اول از همه ذهنم میره رو حرفای قبل مامان! این که واسم برنامه ریختم وقتی فوق لیسانس قبول شدم برن واسم خواستگاری!!! حالا درگیرم که خواستگاری کی میرن؟؟؟اصلا کی از من خوشش میاد؟! یه موجودی که معمولا همیشه لال هست و لام تا کام صحبت نمیکنه!!!! بعد با خودم میگم به هر حال هیچ دختری نباید از هیچ گزینه ای تو زندگی محروم بشه تازه من که هنوز با یه حرف رنجیده میشم زن می خوام چیکار؟؟؟ با این حرف این موضوع رو تو ذهتنم تمام میکنم.

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-خیابان ارتش-چهارراه شهید سپهبد علی صیاد شیرازی:

زمان:

10:50 شب

بحث میره روی آمارزیستی مدام با خودم مرور میکنم که کجا و کی در مورد این موضوع پیشنهاد شنیدم که چیکار کنم!!! به یه دلیل خیلی نامعلوم ذهنم از این موضوع منحرف میشه!!!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-خیابان ارتش-فرماندهی انتظامی شهرستان بیرجند:

زمان:

10:55 شب

به گذشتم و کارهایی که کردم فکر میکنم! به حرف هایی که به این و اون زدم!همیشه سعی کردم تو حرف هایی که میزنم تنهاقض ریاضی به وجود نیاد!اما خوب بازم وقتی فکر میکنم از اون چیزایی که یادم میاد توشون بی تناقض نیست! اگه ازم دلیل بخوان که چرا حرفام تناقض داره جدا نمیدونم چی باید بگم؟ فقط میتونم با کلمات بازی کنم! از بازی با کلمات متنفرم! اما برای پیچوندن سوال های سخت تنها کاری هست که یاد دارم!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-خیابان ارتش-بیمه ی البرز:

ساعت:

11:04 شب

سرفه مسیر فکرم رو عوض میکنه!!

به حرفایی که بقیه بهم زدن فکر میکنم و با اونچه که در دانشگاه یاد گرفتم درستی یا دروغ بودن حرفشون رو بررسی میکنم!!! طبق معمول پر از تناقض!!! یک مشت آدم دروغ گو!!! خیلی آمارشون زیاد شده!!!! تربت جام که بودم از اینجور آدما کمتر پیدا میشد!!! یاد آسمانی ها بخیر!!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-خیابان ارتش-خیابان معلم:

زمان:

11:05 شب

دوبراه با سرفه های مکرر از بحث منحرف میشوم.

به یادگیری زبان انگلیسی فکر میکنم. تو این ترم با این وضعی که دارم چکار کنم تا زبانم رو قوی کنم برای آمارزیستی زبان خیلی مهم هست این رو امین هم بهم گفت!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظمه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-خیابان معلم-ما بین معلم 4 و 6:

زمان:

11:06 شب

دو ستاه ی پرنور در قسمت شرقی آسمان به چشمم خورد!! فکر میکنم باید از صورت فلکی حمل باشه!!!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-خیابان معلم -معلم 23 - پلاک 14- طبقه ی بالا- اتاق خودم:

زمان:

11:20 شب

بالاخره رسیدم خونه! پاهام همچنان درد میکنن! خیلی تشنم هست! 4 لیوان آب خوردم! ولی هنوز تشنم هست! قرصام رو میخورم،مسواک هم زدم، گوشیم رو روشن کردم بالاخره! خانم ابراهیمی پیامک داده فردا روشهای نمونه گیری هست؟ معلومه که نیست خوب!!! جوابش رو ارسال کردم اونم تشکر کرد! جام رو انداختم که بخوابم اما مگه این سرفه ها امون میده؟؟ نمیدونم چرا تا سرم رو میزارم رو بالش همچین میشم؟!؟ به شدت خستم و خوابم میاد!!! فردا باید برم دانشگاه آنالیز ریاضی بردارم آخه!!! بالاخره از سر خستگی می خوابم و دیروزم رو به امروز میرسونم!




طبقه بندی: یکم خودم، یکم جدی،
[ چهارشنبه سیزدهم مهرماه سال 1390 ] [ 09:57 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

خدا! خدا!

یه چیزی!

بیا یه قرار باهم بزاریم؟!

تو شکم من رو سیر کن منم میام میشم بنده ی تو و عبادتت رو می کنم!

آخه خداجون از آدم گشنه که نمیشه انتظار دین و ایمان درست و حسابی داشت که!!!!!

اینا همه از گور این سیاست بلند میشه ها!!!!

این حرف من بود خدا!

تا شکمم رو سیر نکنی یه رکعت هم نماز نمی خونم، یه روزم روزه نمی گیرم! اصلا می رم نوکری همونی رو می کنم که غذا بهم بده!

تو که نمیدی!

اسلام من شرطی خدا !

حساب کن:

احتمال این که من مسلمون باشم به شرط این که خندق بلا پر باشه!!!!




طبقه بندی: یکم اون بالا، یکم جدی،
[ پنجشنبه دوم تیرماه سال 1390 ] [ 12:02 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

امروز کلاس اندیشه اسلامی داشتم

استاد سوال داد که آیا توسل شیعه به ائمه و پیغمبران کفر هست؟ و بعد شروع کرد به توضیح دادن در رابطه با جواب سوال. در حین حرف هاش برداشتم این شد که استاد وهابی ها رو داره به سنی ها اونم فقه حنفی وصله می کنه. ناگهان غلغله شد!!!!

جبهه گیری سنی در مقابل شیعه!

جنگ برای آبرو و شرافت و هویت!

خیلی جالب بود که استاد داشت با اعتقادات خودش بچه های اهل سنت رو توجیه می کرد. در حالی که حنفی ها خیلی از اعتقاداتش رو اصلا قبول نداشتن که بخوان بهش اکتفا کنند.

من ساکت بودم تو این بهبوهه و ترجیح دادم چیزی نگم.

یکی از بچه ها از استاد خواست که بی خیال موضوع بشه و درس رو با طرح سوال دیگه ای ادامه بده. اما استاد گفت من باید این سوال رو بگم چون 95 درصد جمعیت این کلاس شیعه هستند و حق دارند که بدونن تا اگه یک روزی گیر یک سنی افتادن از خودشون بتونن دفاع کنن.

واسم سوال پیش اومد که پس من سنی چی؟ من که دارم هر روز میان برادر و خواهر های شیعه ام زتدگی می کنم حق دفاع ندارم؟

حالا ادله ی کافی رو واسه جلسه ی بعد جمع کردم و اگه لازم باشه محکم تو روی استاد وای میستم!

نمی دونم این وحدت میان مذاهب کدوم گوری رفته که پیداش نیست!!!!!

من ایرانی هستم اما واقعا احساس غریبی می کنم به جرم سنی بودن داره در حقم ظلم میشه!

اما من سنی هستم و افتخر می می کنم به این مذهب!

برادر شیعه ! خواهر شیعه ! آیا من غریبه ام؟

 




طبقه بندی: یکم اون بالا، یکم خودم، یکم جدی،
[ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشتماه سال 1390 ] [ 08:31 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

میون این همه خصلت از ایرانی ها یکیش من رو شدید به وجد آورده

یه چیزی که شاید در مباحث فقهی چیزی شبیه به فطرت رجاییه باشه

جالبه که در بدترین شرایط هم سعی می کنن همه رو بخندونن.

طنز زیر رو بخونین:

ژاپن که زلزله اومده، بحرین که داره سقوط می‌کنه، عراق که آمریکا بهش حمله کرده، اردن که شلوغ شده، سوریه تظاهرات راه افتاده، اگر عربستان هم حکومتش عوض بشه، ان‌شاالله ایران می‌ره جام جهانیژاپن که زلزله اومده، بحرین که داره سقوط می‌کنه، عراق که آمریکا بهش حمله کرده، اردن که شلوغ شده، سوریه تظاهرات راه افتاده، اگر عربستان هم حکومتش عوض بشه، ان‌شاالله ایران می‌ره جام جهانی!!!!!!!!

 

این جدا واسم جالبه!!!




طبقه بندی: یکم جدی،
[ چهارشنبه هفدهم فروردینماه سال 1390 ] [ 11:16 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
خدایا!
می دونم جز تو کسی رو ندارم!
خدایا !
می دونم کسی واسه ی حرفام و اعمالم و دلایلم به اندازه ی یک پول سیاه هم ارزش قائل نیست.
می دونم هرچی واسه ی هرکی گفتم یک گوشش رو در کرد و اون یکی رو دروازه
خدایا!
می دونی که بیخود نگفتم!
واسه همه ی حرفام دلیل داشتم! یه دلیل کاملا منطقی!
اما هیچ کی گوش نکرد!
عزیزترین ها و نزدیک ترین ها هم گوش نکردن و جاش پشتم رو خالی کردن و به ریشم خندیدن و شایدم کلی مسخرم کردن از این که به حساب خودشون تونستن من رو دور بزنن!
اونایی هم که از من دورن از روی ترحم و یا شایدم جد حرفم رو خرده تاییدی کردن و رفتن
خدایا! 
دلم پر از درده!
با این که گفتم همه چیزشون برام اهمیت داره، ولی بازم ........
می بینی خدا چه آسون با چندتا بهونه ی کوچولو یا چندتا حرف نسنجیده ، چه خوب دهن آدم رو می دوزن!؟
چه راحت پشت آدم رو خالی می کنن؟
جدا فکر می کنن کی هستن؟
نمی دونن که من الان حالم بده و بالاخره بهتر میشم.
 چند روز دیگه که عاقبت اعمالشون رو دیدن متوجه میشن! اون موقع می فهمن اون کسی که اونقدر بهش به خاطر سادگیش خندیدن داشت بهشون چی رو گوش زد می کرد؟! برن تا سرشون به سنگ ندانم کاری هاشون بخوره!
خدایا سردمه!
خرده شرری هست که خودم رو باهاش گرم کنم؟



طبقه بندی: یکم اون بالا، یکم عاطفی، یکم خودم، یکم جدی،
[ دوشنبه دوم اسفندماه سال 1389 ] [ 07:01 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

خبر زیر رو از رادیوفردا گرفتم

بد نیست یه نگاهی بهش بندازین ...........

 

وزیر علوم جمهوری اسلامی ایران می گوید که برگزاری اردوهای مختلط دانشجویی اشکال دارد.

کامران دانشجو در جمع اعضاء هیات علمی دانشگاه های استان گیلان گفته است که هیچ دانشگاهی حق برگزاری اردوهای مختلط دانشجویی در دانشگاهها را ندارد و باید این اردوها جدا برگزار شود.

این صحبت ها را باید صریح‌ترین اظهارات یک مقام مسئول در وزارت علوم ایران درباره تفکیک جنسیتی در دانشگاه‌ها دانست.

 


ادامه خبر

طبقه بندی: یکم جدی،
[ چهارشنبه ششم بهمنماه سال 1389 ] [ 10:35 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

ای خدا!!!!!!

امان از دست این کسایی که جک می سازن!!

حداقل یه خوبی داره که باعث خنده ی مردم میشه

مطلب زیر رو بخونیین:

<< سازمان هواپیمایی جمهوری اسلامی اعلام کرد
از این پس برای دریافت بلیط هواپیما ، علاوه بر ارائه شناسنامه ، ارائه یک نسخه از وصیت نامه هم الزامی میباشد >>




طبقه بندی: یکم جدی،
[ پنجشنبه سی ام دیماه سال 1389 ] [ 09:46 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

جریان ورق ورق شدن مشاوران رو که به خاطر دارید؟!

چمران یکی از مثلا مشاوران رئیس جمهور گفت بابا من اصلا مشاور نبودم که بخوام بر کنار بشم

ای بابا!!!!!!!

این اصل تغییر و  هماهنگی با آفرینش هم چه غوغایی داره به پا می کنه!!!!!!!




طبقه بندی: یکم جدی،
[ شنبه هجدهم دیماه سال 1389 ] [ 09:14 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

سلام!
به نوشته های حقیقی خوش آمدین!
ابراهیم عطائی هستم منجم آماتور و مدرس تازه کار نجوم! یه جورایی عشق آسمان شب! با کلی آرزوهای ریز و درشت که تو سرم بالا و پایین می پرن!!
اینجا هم که قدم رنجه کردین وبلاگ شخصی من هست!! که البته مدت ها با نام میرزا بهارالدین توش مطلب میزاشتم!!! اینجا هر دلنوشته ای پیدا میشه از اجتماعی تا حالا و هوای خودم تا خدایی تا نجومی تا ....!
خوبیش هم اینه ک دل نوشته هست و همه چیزش از خودمه!!! برداشت خود خود خودم!!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب