تبلیغات
نوشته های حقیقی

نوشته های حقیقی
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم/ بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

فریاد!

خدایا! فریاد!

عالم! فریاد!

آدم! فریاد!

میرزا باز دوباره داری جار میزنی؟

نمیتونم!این یکی از حدم فراتره!!!

فریاد! یالطیف!فریاد!

میرزا داد و بیداد نکن!

نمیشه!خدایا!این دیگه چی بود؟

خدایا مشکلاتم دوباره جدی شدن! یه مدتی به شوخی باهاشون سر میکردم!

میدونم که کنار من هستی خدا!!!

این فغان ها همه از ضعف ایمان خدا!!

فریاد که از دستم برفت!




طبقه بندی: یکم اون بالا، یکم عاطفی، یکم خودم،
[ جمعه بیست و هفتم آبانماه سال 1390 ] [ 08:37 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
عینکم را عوض کردم!!!!
کودکی به من آموخت!!!
گفت این عینکت سخت است و جان کاه! چرا با آن زندگی میکنی؟
گفتم این سیر و منش من و زندگی من است
گفت مگر به خودت چه بدی کرده ای که حال چنین خود را در عذاب قرار میدهی؟
به طنز گفتمش که ترسم اگر آن را بردارم دنیا را به ویرانی کشم!
شوری وجودش را فرا گرفت!
گفت ویران کن! ویران کن! ویران کن! چرا ویران نمیکنی؟ ویران کن مرد!
گیج شدم!
جگونه؟!
رو برویش نشستم گفتم چه گزافه میگویی طفلک؟
عینکم را برداشت و گریخت! و از دور فریاد برآورد که حال ویران کن!
دیگر ندانستم چه کنم!
ولی ویران کردم! تمام دنیای خود را ویران کردم و آن را بر پایه ای دیگر بنا نهادم!
اما ........
همه چیز به سامان شد اما .......
خواهرم کجا بود؟
انگار کمی دورتر شده بود!
چون کودکی گریستم که نزدیک تر شود!
ولی نه .........
کاش آن کودک عینک خواهرم را نیز عوض کند!
عوض کند تا او هم ویران کند و از نو بسازد تا بازهم من و خواهرم مثل سابق باهم در کنار هم و یار و یاور هم باشیم!
آن کودک کجاست؟




طبقه بندی: یکم خودم،
[ چهارشنبه بیست و پنجم آبانماه سال 1390 ] [ 09:18 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
گاهی! فقط گاهی .......
همین گاه و بیگاهی که داری میخندی یا سرگرم کار روزانه ای یا داری به فکرت استراحت می دهی .......
همین بیگاه ها .......
که با یادت سر میشود ......
و نمیدانم بیگاه های تو با یاد که سر میشود!!!!
گاه ها ارزش یاد من را ندارند ........
یاذ انسان ها را فقط در بیگاه داشته باش ......
ارزش بیشتری نداریم .......
من هم چندان جایی در بین جماعت اشرف مخلوقات ندارم ........
از آنها دل خوشی ندارم .......
هرکدام از آنها در گاه های خود و حقیقت من، دلم را میشکنند!!!!
از مرد و زن و دوست و دشمن ............
این چه دلی است که دست همه به آن رسید و هرکس یک باری آن را شکست و حالا دلم پر از وصله و پینه هست!!!!!
دیگر نشان دادنی نیست......
تنگ شدنی هم نیست ........
بود و نبودش یکی است ........
دست تو هم رسید ............
خواهی بشکن خواه دگر کن ................
خیالت راحت این دل دیگر بردنی نیست .....
دیگر مثل 20 سال پیش صاف و صیقلی و نورانی نیست!!!
اثر انگشت دستان کثیف همه در آن هست !!!!!!!
ترک همه در آن هویداست!!!!
حال این هم تو خواهی بشکن خواه دگر کن .....





طبقه بندی: یکم عاطفی، یکم خودم،
[ دوشنبه بیست و سوم آبانماه سال 1390 ] [ 10:29 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام!
به نوشته های حقیقی خوش آمدین!
ابراهیم عطائی هستم منجم آماتور و مدرس تازه کار نجوم! یه جورایی عشق آسمان شب! با کلی آرزوهای ریز و درشت که تو سرم بالا و پایین می پرن!!
اینجا هم که قدم رنجه کردین وبلاگ شخصی من هست!! که البته مدت ها با نام میرزا بهارالدین توش مطلب میزاشتم!!! اینجا هر دلنوشته ای پیدا میشه از اجتماعی تا حالا و هوای خودم تا خدایی تا نجومی تا ....!
خوبیش هم اینه ک دل نوشته هست و همه چیزش از خودمه!!! برداشت خود خود خودم!!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب