تبلیغات
نوشته های حقیقی

نوشته های حقیقی
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم/ بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

میرزا یه بنده خدایی هستش

سواد نداره

عقلش و دلش یکی هست

یه عالم دیکه زندگی می کنه

این دنیایی ها می گن طرف خیلی سادست

شیرین عقله!!!!

میرزا سیاست نمی دونه

نمی دونه اینا خوبه یا بد

اما یه ویژگی داره که هر چی به دلش کارساز میشه میگه

الان یکی گفت آروم باش و فقط از میرزا بگو

میرزا داره از خودش میگه

دل میرزا واسه آسمونی ها یه ذره شده

ای کاش تندتر درسش تموم بشه و بتونه برگرده آسمون

آخه میرزا هم خسته هست

میرزا می خواد برگرده آسمون تا بتونه استراحت کنه

بخنده و شاد باشه و دیگه چیزی نگه........




طبقه بندی: یکم خودم،
[ سه شنبه هفتم دیماه سال 1389 ] [ 12:19 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

فردا صبح حرکت دارم به سمت زاهدان

الان ساعت تقریبا 12 هستش

جالبه که نصف دوستام تو یاهو و گوگل تاک تازه اومدن و برخط هستند

با هزار زور و زحمت فیلتر شکن درب و داغونم رو راه می ندازم و می رم تو فیس بوک

شروع می کنم به خوندن اخبار جدید که نیمه های راه یه لطیفه نظرم رو جلب می کنه

" منوچهر متکی هستم،از اعماق افریقا تماس میگیرم،بر کنار شدم...پول ندارم برگردم،خیلی نمیتونم صحبت کنم،شیرا دارن میان
I LOVE YOU PMC"

خنده ی تلخی میزنم و می گم خاک برسرمون کنن که وزیر عوض کردنمون هم شده مضحکه ی دست این و اون




طبقه بندی: یکم جدی،
[ دوشنبه ششم دیماه سال 1389 ] [ 11:52 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

این اولین پستی هستش که دارم تو نوشته های حقیقی میزارم

از درست کردن این وبلاگ فقط یه هدف دارم

اینکه دلم رو آروم کنم

دلی که هر روز از یه دردی آتیش می گیره

یه روز از درد خودم

یه روز از درد این مردم

یه روز درد اون دنیا

اینجا فقط خودم می نویسم

نوشته هام کپی نیست

اینجا فقط و فقط میرزا می نویسه

آره من میرزام

بابام هم میرزاست

بابا بزرگم هم میرزا بوده

جد اندر جدمون میرزا بودن

معروف بودیم میون همه  ی آشنایان به صبر و بخشندگی و بردباری

اما من دیگه بریدم

بس که با خودم حرف زدم خسته شدم

بس که تمام داغ دلم رو توی دفتر خاطراتم ریختم و دم نزدم خسته شدم

11 ساله که کارم اینه

حالا می خوام داد بزنم

داد بزنم تا همه حرف دلم رو بشنون

از کشوری و لشکری

از بد و خوب

می خوام جاااااااااااااااااااار بزنم

حرفم رو فریاد بزنم

الان اونقدر ضربانم تند میزنه که نمی فهمم چی داره دور و برم می گذره

اگر چه می دونم هیچ کدومشون به هیچ جایی نمی رسه

اما می خوام خودم رو راحت کنم

چون دلم واقعا پر از درده

هر روز سر دردم بس که حرفام رو توی سرم مرور می کنم

اما حالا می خوام بگم تا دیگه سردرد نباشم

من میرزام

اینجا هم بلاگ شخصی من هست

پس اگه اومدی سر زدی خوش اومدی

اگه تو هم از در و دیوار کودک همسایه حرفی داری بگو

شاید یه روزی به یه جایی برسه...........

آخه هنوز بنی آدم اعضای یک پیکرند


[ دوشنبه ششم دیماه سال 1389 ] [ 08:47 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام!
به نوشته های حقیقی خوش آمدین!
ابراهیم عطائی هستم منجم آماتور و مدرس تازه کار نجوم! یه جورایی عشق آسمان شب! با کلی آرزوهای ریز و درشت که تو سرم بالا و پایین می پرن!!
اینجا هم که قدم رنجه کردین وبلاگ شخصی من هست!! که البته مدت ها با نام میرزا بهارالدین توش مطلب میزاشتم!!! اینجا هر دلنوشته ای پیدا میشه از اجتماعی تا حالا و هوای خودم تا خدایی تا نجومی تا ....!
خوبیش هم اینه ک دل نوشته هست و همه چیزش از خودمه!!! برداشت خود خود خودم!!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب