تبلیغات
نوشته های حقیقی

نوشته های حقیقی
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم/ بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

دیشب ششمین دفتر خاطراتم هم تموم شد.

یه دفتر دیگه تهیه کردم که هفتمین سنگ صبورم باشه

راستش بدم نیومد اولین خاطره ی جلد هفتم رو که سیصد و هفتادامین خاطرم هستش رو اینجا ارسال کنم:

<<

به نام خداوند

می گن بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین!

همین چند لحظه پیش جلد ششم دفتر خاطرات بعد از یک سال و شش ماه و پانزده روز به پایان رسید. بعد از نوشتن 55 تا خاطره!

رفتم و پلاستیکی که اکثر دفترهای خاطراتم اونجاست رو آوردم تا این یکی رو هم بزارم جای اونا . طبق عادت همیشگیم یه دوری هم بقیه ی دفتر ها رو کردم یعنی یه دور همشون رو خوندم و یادم اومد که چه دورانی داشتم. دوران خوب، دوران سخت،دوران پر استرس! اولین دفتر خاطراتم از همه پاک تر بود! همه از شادی و بازی بود! گله و شکایتی توش ننوشته بودم!اون رو عالیه واسم خریده بود! وقتی که تازه دانشجو شده بود و رفته بود تهران! یادمه چه قدر بهش گفتم تا یادش نره سوغاتی چی واسم بخره! اون دست نوشته ای که رو صفحه ی اولش نوشته شده بود رو خیلی دوست دارم. نوشته بود:

<<

......... عزیز:

بهترین یادگاری که از هر دورانی برای ما آدما می مونه خاطراته. بعضی هاش قشنگن، بعضی هاشونم زشت. ولی ثبت کردنشون لذت داره. شاید الان نفهمی که من چی نوشتم ولی بعد که بزرگتر شدی حتما منظور من رو می فهمی. یه موقعی هست که با این که بین هزار تا آدم قرار داری ولی تنهایی اون  موقع باید بنویسی و بدونی وقتی که تنهایی، وقتی کسی حرفتو نمی فهمه، این کاغذ و قلم صبورترین سنگ صبورهاست. می دونم خیلی بزرگ تر از سن تو نوشتم منو ببخش. امیدوارم این هدیه ی ناقابل یک راهی باشه تا شروع به نوشتن کنی و به یاد این دختر عمه ی پرحرفتم باشی

همیشه شاد باشی

امضا

فروردین 79

>>

راست می گفت. اون موقع حرفش رو درست نمی فهمیدم، درکش واسم سخت بود و خوندن خطش هم سخت تر، اما با این همه حال شروع کردم؛ از همون روز شروع کردم به نوشتن خاطرات قشنگ و زشت. اون موقع فکر می کردم این دفتر هیچ وقت تموم نمی شه و همیشه می تونم توش بنویسم؛ اما یه روز رسید که تموم شد. خیلی غصه خوردم. دیگه دفتری نبود که فقط و فقط حرف خودم رو توش بنویسم اما به هر حال خدا روزی رسونه!!!!

دفترهای بعدی هم رسیدن و تموم شدن و من هم با گذشت زمان بزرگ شدم و حالا هر وقت اون نوشته ی عالیه رو می خونم منظورش رو می فهمم. الان که بین هزار تا آدم هستم ولی بازم تنهام و این دفتر خاطراتم هست که تو این تنهایی با منه.

الان می نویسم؛ راحت می نویسم و حرفم رو راحت می زنم. رک و پوست کنده! واسه همینه که هیچ وقت نخواستم کسی دفتر خاتطراتم رو بخونه، گرچه بوده اوقاتی که خوندن و ناراحتم کردن ولی گذشته!!!!!

ای کاش بتونم برگردم به همون سال 79!!!!!!

>>




طبقه بندی: یکم خودم،
[ دوشنبه چهارم بهمنماه سال 1389 ] [ 09:42 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام!
به نوشته های حقیقی خوش آمدین!
ابراهیم عطائی هستم منجم آماتور و مدرس تازه کار نجوم! یه جورایی عشق آسمان شب! با کلی آرزوهای ریز و درشت که تو سرم بالا و پایین می پرن!!
اینجا هم که قدم رنجه کردین وبلاگ شخصی من هست!! که البته مدت ها با نام میرزا بهارالدین توش مطلب میزاشتم!!! اینجا هر دلنوشته ای پیدا میشه از اجتماعی تا حالا و هوای خودم تا خدایی تا نجومی تا ....!
خوبیش هم اینه ک دل نوشته هست و همه چیزش از خودمه!!! برداشت خود خود خودم!!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب