تبلیغات
نوشته های حقیقی

نوشته های حقیقی
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم/ بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

امروز دلم هوای دوستام رو کرده

شاید بهتر بگم برادرام!

علی, مرتضی , میلاد

دلم خیلی واسشون تنگ شده

انشاالله بعد از امتحانات به دیدن همشون میرم

با علی یادم نمیاد چه طوری دوست شدم!

اما می دونم تا 6 یا 7 سال تنها و بهترین دوست من بود و به قول معروف یار غار بود

یادش بخیر.......

4 سال تموم با هم دیگه راه خونه تا مدرسه و مدرسه تا خونه رو با دوچرخه هامون باهم میرفتیم

خیلی خوش میگذشت

هر وقت برف میومد باهم میرفتیم نزدیک خونه ی ما توی زمین های خالی برف بازی

امسال که اصلا برف نیومد!!!!!!

علی رو خیلی دوسش داشتم و دارم چون اگه اون نبود تو اون سال ها که بدترین سال های زندگیمم بود خدا می دونست چه بلایی ممکن بود سرم بیاد.

رفت تا حوالی سوم دبیرستان......

نمی دونم تابستون بعد از دیپلم گرفتنم بود یا تابستون قبلش که با مرتضی درگیر ساختن فیلم کوتاه مهمانی خداحافظی شدم.

فیلمی که من رو جدا کلافه کرد از تهیه ی فیلم نامش تا آخرین روز فیلم برداری که دقیقا یک روز قبل از ماه رمضون بود واسم خیلی سخت بود. خیلی جاها کم آوردم. خیلی جاها می خواستم به مرتضی بگم بسه دیگه ... دست بردار.....

اما با خودم گفتم بزار یه نفر امیدوار تو گروه باشه

مرتضی با قدرت تمام کارش رو تموم کرد از این ویژگیش خیلی خوشم اومد از اون گذشته آدم و خوش قلب و مهربونی هم بود و البته هنوز هم هست. تصمیم گرفتم باهاش دوست بشم. تو یه روز برفی که تموم شهر سفیدپوش شد به بعد از مدرسه به سمتش رفتم هم دیگه رو خوب می شناختیم سال سوم ردیف اول کنار هم می نشستیم. اون روز روز تولدش بود رفتم و هدیه ای رو که براش تهیه کردم بهش دادم و از اون روز اون رو دوست خودم دونستم

بازهم زمان گذشت تا پیش دانشگاهی......

یه سال پرکار و پراسترس

فلان درس رو چند درصد زدی؟

این تست چه طوری حل میشد؟

و ........

خدا رو شکر که از سر من گذشت......

اونجا بود که حس کردم میلاد هم می تونه دوست خوبی باشه

از قبل همدیگه رو میشناختیم

از تو راهنمایی ؛سال دوم

یادمه همون اول سال تو زنگ ورزش با هم رفتیم بسکتبال بازی کردیم

اونجا اولین جایی بود که با هم آشنا شدیم

فهمیدم تو دوره ی دبستان با دایی میرزا محمد جعفر همکلاس بوده!

رو درساش خیلی وسواس داشت

همین باعث شد از سال دوم راهنمایی به بعد خیلی به سمتش نرم

اما بازم به هم رسیدیم

این که چه طور شد که اینقدر با هم صمیمی شدیم رو نمی دونم

اما می دونم همیشه ی خدا که احتیاج به یه همصحبت داشتم حداقل زمان بعد از  کنکور

میلاد کنارم بوده و به حرفام گوش داده

شاید بهتر باشه بگم میلاد صندوقچه ی اسرار منه که خیلی از رازهام رو میدونه

از همه ی حرفای دلم خبر داره و راز دار من هست!

در حالی که هیچ کس دیگه از وجود اونها خبردار نیست

این سه نفر یاران من هستند

به هر سه نفرشون هم گفتم جای قل هایی هستند که می خواستم داشته باشم

و هرسه نفرشون رو خیلی دوست دارم و بهشون اعتماد کامل دارم و براشون از همینجا آرزو می کنم که همیشه سلامت و تندرست و پاک و سالم باشن!




طبقه بندی: یکم عاطفی، یکم خودم،
[ پنجشنبه بیست و سوم دیماه سال 1389 ] [ 01:24 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام!
به نوشته های حقیقی خوش آمدین!
ابراهیم عطائی هستم منجم آماتور و مدرس تازه کار نجوم! یه جورایی عشق آسمان شب! با کلی آرزوهای ریز و درشت که تو سرم بالا و پایین می پرن!!
اینجا هم که قدم رنجه کردین وبلاگ شخصی من هست!! که البته مدت ها با نام میرزا بهارالدین توش مطلب میزاشتم!!! اینجا هر دلنوشته ای پیدا میشه از اجتماعی تا حالا و هوای خودم تا خدایی تا نجومی تا ....!
خوبیش هم اینه ک دل نوشته هست و همه چیزش از خودمه!!! برداشت خود خود خودم!!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب