تبلیغات
نوشته های حقیقی

نوشته های حقیقی
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم/ بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

دیشب ششمین دفتر خاطراتم هم تموم شد.

یه دفتر دیگه تهیه کردم که هفتمین سنگ صبورم باشه

راستش بدم نیومد اولین خاطره ی جلد هفتم رو که سیصد و هفتادامین خاطرم هستش رو اینجا ارسال کنم:


خوندن خاطره ی 370

طبقه بندی: یکم خودم،
[ دوشنبه چهارم بهمنماه سال 1389 ] [ 08:42 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

دیروز همه چی آروم بود و آروم گذشت

امروز هم همه چی آرومه

می دونم همیشه آروم نمی مونه

می دونم دوباره یه اتفاقی میفته که این ساحل آرامش رو به هم می زنه

همه تو زندیگیشون سعی و تلاش می کنن تا به یه زندگی آروم برسن غافل از این هستن که خوشبختی زندگی همین موانع هستش که سر راهشونه

پس بهتره که در لحظه لحظه ی زندگیمون خوشبختی رو حس کنیم و به قول بچه های آمار و ریاضی این یه شرط لازمه!!! اما شاید کافی نباشه!

قدم اول اینه!

بقیشم خدا روزی رسونه!!!!




طبقه بندی: یکم اون بالا، یکم عاطفی، یکم خودم،
[ یکشنبه سوم بهمنماه سال 1389 ] [ 10:55 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

ای خدا!!!!!!

امان از دست این کسایی که جک می سازن!!

حداقل یه خوبی داره که باعث خنده ی مردم میشه

مطلب زیر رو بخونیین:

<< سازمان هواپیمایی جمهوری اسلامی اعلام کرد
از این پس برای دریافت بلیط هواپیما ، علاوه بر ارائه شناسنامه ، ارائه یک نسخه از وصیت نامه هم الزامی میباشد >>




طبقه بندی: یکم جدی،
[ پنجشنبه سی ام دیماه سال 1389 ] [ 09:46 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

دیشب حالم خیلی بد بود

دیشب هیچ همصحبتی نداشتم

دلم می خواست گریه کنم

دراز کشیدم و پتوم رو کشیدم رو صورتم

خیلی دلم گرفت

اشکام خشک شده بود

می خواستم مویینه کنم و خدا خدا کنم

نتونستم

لیاقت دو کلمه حرف رو هم نداشتم

دیشب با تمام گرفتگی هاش برام گذشت

صبح که بیدار شدم

پرده های اتاق رو زدم کنار

دیدم ابرها به جای من گریه کردن

گریه کردن و همه جا رو شستن

ای کاش دیشب تو کوچه می خوابیدم

بلکه منم شسته می شدم و گناهانم بخشوده می شد

خدایا!

می دونم گناهکارم

می دونم عمل خیری ندارم

می دونم هر چی میخوام صواب کنم کباب می شم

اما

تو خدایی و من بنده ی تو

دیشب دایی مصطفی تو فیس بوک آیه های اول و دوم سوره ی عصر رو معنی کرده بود

راست می گفت

قطعا همه ی ما در خسران هستیم

خدایا به دادمون برس

این میون دست منم بگیر




طبقه بندی: یکم اون بالا، یکم خودم،
[ پنجشنبه سی ام دیماه سال 1389 ] [ 09:15 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

دیروز داشتم ادبیات می خوندم

در حین خوندن ادبیات حیفم اومد که چند تا از ابیات کلچینش رو تو نوشته های حقیقی نزارم:

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه

انّی راءیتٌ دهراً من هجرک القیامۀ

*******************************************

مکن درین چمنم سرزنش به خود رویی

چنانکه پرورشم می دهند می رویم

*******************************************

آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات

در یکی نامه محال است که تحریر کنم

*******************************************

آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم

تا برفتی ز برم صورت بی جان بودم

******************************************

میان گریه می خندم که چون شمع اندر این مجلس

زبان آتشینم هست لیکن در نمی گیرد

*****************************************

حکیمان زمانه راست گفتند

که جاهل گردد اندر عشق عاقل

*****************************************

هم جالس بد بودی تو رفته بهی

تنهایی بسی ز هم جالس بد




طبقه بندی: یکم خودم،
[ چهارشنبه بیست و نهم دیماه سال 1389 ] [ 08:49 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

تو این چند سالی که تو زمین زندگی کردم

بدی زیاد دیدم

زیاد کسایی بودن که در حقم بدی کردن و بعد هم راهشون رو کشیدن و رفتن

من هم ازشون ناراحت شدم

اما هر وقت به بدی هاشون نگاه می کنم و به یاد میارم که چه بلاهایی که به سرم آوردن

می گم حلالشون کردم

اگه حلال نکنم و نبخشم چی کار کنم

اگه به دل بگیرم این جز اعصاب خوردی واسه من چیز دیگه ای نداره

پس اونا رو عفو می کنم

آخه می گن اون دنیا آدمی که از گناهان بقیه نمی گذشته نباید انتظار این رو داشته باشه که بقیه هم از گناهان اون بگذرن!!!

من که گذشتم!

حالا اگه بقیه هم از من بگذرن که چه بهتر!

اگر هم حلال نکردن انشاالله اون دنیا بالاخره باهم حساب می کنیم




طبقه بندی: یکم اون بالا، یکم خودم،
[ دوشنبه بیست و هفتم دیماه سال 1389 ] [ 09:04 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

یه روز از اون روزهایی که خیلی بچه تر از این حرفا بودم.......

تو خونه بحث شد که من می خوام چه کاره بشم

اولش مثل همه ی بچه ها گفتم می خوام پلیس بشم می خوام دکتر بشم می خوام آتش نشان بشم می خوام .......

خلاصه رو همشون کلی با مامان و بابا و بقیه افراد که تو خونه بودم با هم صحبت کردیم

هرکسی از شغل هایی که گفته بودم یه ایرادی تراشید و خطراتش رو گفت

اعصابم خورد شد

خوب پس من چی کاره بشم؟

بیکار که نمی شه!!!!

تابستون بود و آسمون هم تاریک و صاف!!!!

رفتم تو حیاط دراز کشیدم و شروع کردم به ورانداز کردن ظاهر ستاره ها و فکر کردن به شغل آیندم

یه مرتبه خندیدم و گفتم

این عالیه!!!!

من می خوام منجم بشم!

رو این یکی خیلی بهم ایراد نگرفتن!!!!!!!!




طبقه بندی: یکم خودم،
[ شنبه بیست و پنجم دیماه سال 1389 ] [ 11:10 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

امروز دلم هوای دوستام رو کرده

شاید بهتر بگم برادرام!

علی, مرتضی , میلاد

دلم خیلی واسشون تنگ شده

انشاالله بعد از امتحانات به دیدن همشون میرم

با علی یادم نمیاد چه طوری دوست شدم!

اما می دونم تا 6 یا 7 سال تنها و بهترین دوست من بود و به قول معروف یار غار بود

یادش بخیر.......

4 سال تموم با هم دیگه راه خونه تا مدرسه و مدرسه تا خونه رو با دوچرخه هامون باهم میرفتیم

خیلی خوش میگذشت

هر وقت برف میومد باهم میرفتیم نزدیک خونه ی ما توی زمین های خالی برف بازی

امسال که اصلا برف نیومد!!!!!!

علی رو خیلی دوسش داشتم و دارم چون اگه اون نبود تو اون سال ها که بدترین سال های زندگیمم بود خدا می دونست چه بلایی ممکن بود سرم بیاد.

رفت تا حوالی سوم دبیرستان......

نمی دونم تابستون بعد از دیپلم گرفتنم بود یا تابستون قبلش که با مرتضی درگیر ساختن فیلم کوتاه مهمانی خداحافظی شدم.

فیلمی که من رو جدا کلافه کرد از تهیه ی فیلم نامش تا آخرین روز فیلم برداری که دقیقا یک روز قبل از ماه رمضون بود واسم خیلی سخت بود. خیلی جاها کم آوردم. خیلی جاها می خواستم به مرتضی بگم بسه دیگه ... دست بردار.....

اما با خودم گفتم بزار یه نفر امیدوار تو گروه باشه

مرتضی با قدرت تمام کارش رو تموم کرد از این ویژگیش خیلی خوشم اومد از اون گذشته آدم و خوش قلب و مهربونی هم بود و البته هنوز هم هست. تصمیم گرفتم باهاش دوست بشم. تو یه روز برفی که تموم شهر سفیدپوش شد به بعد از مدرسه به سمتش رفتم هم دیگه رو خوب می شناختیم سال سوم ردیف اول کنار هم می نشستیم. اون روز روز تولدش بود رفتم و هدیه ای رو که براش تهیه کردم بهش دادم و از اون روز اون رو دوست خودم دونستم

بازهم زمان گذشت تا پیش دانشگاهی......

یه سال پرکار و پراسترس

فلان درس رو چند درصد زدی؟

این تست چه طوری حل میشد؟

و ........

خدا رو شکر که از سر من گذشت......

اونجا بود که حس کردم میلاد هم می تونه دوست خوبی باشه

از قبل همدیگه رو میشناختیم

از تو راهنمایی ؛سال دوم

یادمه همون اول سال تو زنگ ورزش با هم رفتیم بسکتبال بازی کردیم

اونجا اولین جایی بود که با هم آشنا شدیم

فهمیدم تو دوره ی دبستان با دایی میرزا محمد جعفر همکلاس بوده!

رو درساش خیلی وسواس داشت

همین باعث شد از سال دوم راهنمایی به بعد خیلی به سمتش نرم

اما بازم به هم رسیدیم

این که چه طور شد که اینقدر با هم صمیمی شدیم رو نمی دونم

اما می دونم همیشه ی خدا که احتیاج به یه همصحبت داشتم حداقل زمان بعد از  کنکور

میلاد کنارم بوده و به حرفام گوش داده

شاید بهتر باشه بگم میلاد صندوقچه ی اسرار منه که خیلی از رازهام رو میدونه

از همه ی حرفای دلم خبر داره و راز دار من هست!

در حالی که هیچ کس دیگه از وجود اونها خبردار نیست

این سه نفر یاران من هستند

به هر سه نفرشون هم گفتم جای قل هایی هستند که می خواستم داشته باشم

و هرسه نفرشون رو خیلی دوست دارم و بهشون اعتماد کامل دارم و براشون از همینجا آرزو می کنم که همیشه سلامت و تندرست و پاک و سالم باشن!




طبقه بندی: یکم عاطفی، یکم خودم،
[ پنجشنبه بیست و سوم دیماه سال 1389 ] [ 12:24 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

چند وقت پیش یکی از بچه های دانشگاه یه نظر واسم گذاشت که حیفم اومد اونو واسه بقیه نذارم

قلمش خیلی خوبه و داستان هاش رو دوست دارم. فکرش کار می کنه!

منم خیلی دوست داشتم که بتونم داستان بنویسم اما حیف که قلمم شکسته و دست و دلم به نوشتن داستان نمی ره. فقط می تونم حرف دلم رو بنویسم! نه بیشتر و نه کمتر!

نظرش این بود :

میرزا میرزا میرزا
هویییییییییییییییی
کوشی نیستی میرزا
از غم که نمردی
مردن بهتر از نمردنه چون اگه زنده باشی روزی 10000بار میمری ولی اگه بمیری 1 بار میمیری
پس میرزا بمیر که دیگه این همه داغ غم غصه نداشته باشی
بمیر و بعد مثل یه ققنوس سر براور و دیگه از مردن ,غم , نامردی دردی احساس نکنی
بمیر میرزا بمیر
روحی که هنوز نمرده

 

جدا راست میگه

منم بهش گفتم ای مرگ کجایی که زندگی کشت ما را !




طبقه بندی: یکم خودم،
[ چهارشنبه بیست و دوم دیماه سال 1389 ] [ 09:59 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

دیشب همکاران مامانم اومده بودن خونه ی ما تا با هم دیگه در یک آزمون اینترنتی شرکت کنند

جواب دادنشون به بعضی از سوال ها واسم خیلی جالب بود

یکی از سوال ها این بود که چند درصد از بودجه های دولتی توسط سازمان ها حیف و میل می شود؟

جالب بود که همه یکصدا گفتند همش به هدر میره!!!!

یکی از دیگر سوالات این بود که مرجع رسیدگی به شکایات مردم از سازمان ها دولتی چیست؟

همگی با هم گفتند نا کجا آباد؟!

من که توی اتاقم بودم و خیر سرم داشتم مثلا درس می خوندم خیلی خندم گرفت

گفتم ببین که ملت چه تند همه چیز رو به باد نیمه ی خالی لیوان میدن!!!!!!




طبقه بندی: یکم خودم،
[ دوشنبه بیستم دیماه سال 1389 ] [ 05:21 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 7 :: ... 2 3 4 5 6 7

درباره وبلاگ

سلام!
به نوشته های حقیقی خوش آمدین!
ابراهیم عطائی هستم منجم آماتور و مدرس تازه کار نجوم! یه جورایی عشق آسمان شب! با کلی آرزوهای ریز و درشت که تو سرم بالا و پایین می پرن!!
اینجا هم که قدم رنجه کردین وبلاگ شخصی من هست!! که البته مدت ها با نام میرزا بهارالدین توش مطلب میزاشتم!!! اینجا هر دلنوشته ای پیدا میشه از اجتماعی تا حالا و هوای خودم تا خدایی تا نجومی تا ....!
خوبیش هم اینه ک دل نوشته هست و همه چیزش از خودمه!!! برداشت خود خود خودم!!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب