تبلیغات
نوشته های حقیقی

نوشته های حقیقی
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم/ بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

معرفت خودم

بازم معرفت خودم!

البته اگه ریا نشه!!!

بازم معرفت خودم که زنده موندم

بازم خودم که تو این دنیای پر از دل مردگی هنوز زندم

بازم خودم که خودم رو بیخیال گرفتم

بیخیال گرفتم تا زنده بمونم

به زور کتک و خشکی منطق خودم رو خندوندم تا الکی شاد باشم

بلکه بتونم یه ذره تو خالی زنده بمونم

دم خودم گرم که با بیخیالی تمام برای این زندگی که از یه ثانیه بعدش خبر ندارم برنامه ی چند ساله ی توسعه ریختم

دم خودم گرم که یک طرفه قانون وضع می کنم، خواسته ها رو نقض می کنم

همشون رو هم اجرا می کنم

اگه ریا نشه

بازم معرفت خودت میرزا

بازم خودت میرزا که با همه ی کسایی که ولت کردن هستی و اونی که همیشه باهات هستش رو ول کردی!

دوستات تو رو رها کردن، بعد تو هم زدی خدا رو رها کردی! انگار خودت نمیشناختیش!!!!

میرزا دمت گرم که هنوز زنده ای

چون باید به یه چند نفری یه چیزایی رو خوب یاد بدی!!!

و البته یکی هم باید به تو یه چیزی رو یاد بده!!!!!!

 




طبقه بندی: یکم اون بالا، یکم خودم،
[ یکشنبه سیزدهم شهریورماه سال 1390 ] [ 06:43 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

امروز اومدم اینجا بگم که

صبح از دنده ی ادعا بلند شدم

الان به شدت رو همه چیز و همه کس ادعام میشه

امروز نمی خوام قدرت و انرژی خودم رو زیر حزن و اندوهم نگه دارم

امروز می خوام بترکونم!

امروز می خوام یه کاری کنم تا همه ببینن اونی که آرومه چی هستش!!!!

امروز می خوام بزنم دنیا رو خراب کنم

الان می خوام برم تو خیابون از اولش تا آخرش بدوم

کلی کار هست که می خوام بکنم

آی دوستان اگه جونتون رو دوست دارین بیرون نیاین امروز

امروز دنیا زلزله میاد

برین کنار که امروز من می خوام همه جا رو خراب کنم

اگه انرژی میرزا رو ندیدی امروز می بینی!!!!

امروز قدرت تخریب کنندگیم زده بالا کسی بهم نزدیک نشه که نابود میشه زیر این همه انرژی!!!

برین کنار که دنیا رو می خوام تاب بدم

از فردا کره ی زمین یه خط راسته! از امشب آخر دنیا معنی پیدا می کنه!!!

خودم ریختش رو عوض می کنم




طبقه بندی: یکم خودم،
[ پنجشنبه بیست و سوم تیرماه سال 1390 ] [ 11:56 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

خدا! خدا!

یه چیزی!

بیا یه قرار باهم بزاریم؟!

تو شکم من رو سیر کن منم میام میشم بنده ی تو و عبادتت رو می کنم!

آخه خداجون از آدم گشنه که نمیشه انتظار دین و ایمان درست و حسابی داشت که!!!!!

اینا همه از گور این سیاست بلند میشه ها!!!!

این حرف من بود خدا!

تا شکمم رو سیر نکنی یه رکعت هم نماز نمی خونم، یه روزم روزه نمی گیرم! اصلا می رم نوکری همونی رو می کنم که غذا بهم بده!

تو که نمیدی!

اسلام من شرطی خدا !

حساب کن:

احتمال این که من مسلمون باشم به شرط این که خندق بلا پر باشه!!!!




طبقه بندی: یکم اون بالا، یکم جدی،
[ پنجشنبه دوم تیرماه سال 1390 ] [ 12:02 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

میرزا گریه نکن

بخند میرزا!

اشکالی نداره اگه ذره ذره دارن داغونت می کنن

خدا بزرگه

اشکالی نداره اگه از همه داری سردی می بینی

خدا هست

اشکالی نداره اگه ..........

لا اله الا الله

میرزا بخند دیگه .......

قرار بود لبت خندون باشه

یادت رفته رفیق؟؟؟

خدا جای حق نشسته!!!!!

ای بابا!!!!!

حال منم خوب نیست نمی دونم چی دارم می گم!!!

خدایا میشه بلند شی حق بره سر جاش بشینه؟؟؟

 


[ چهارشنبه بیست و پنجم خردادماه سال 1390 ] [ 09:16 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

امروز کلاس اندیشه اسلامی داشتم

استاد سوال داد که آیا توسل شیعه به ائمه و پیغمبران کفر هست؟ و بعد شروع کرد به توضیح دادن در رابطه با جواب سوال. در حین حرف هاش برداشتم این شد که استاد وهابی ها رو داره به سنی ها اونم فقه حنفی وصله می کنه. ناگهان غلغله شد!!!!

جبهه گیری سنی در مقابل شیعه!

جنگ برای آبرو و شرافت و هویت!

خیلی جالب بود که استاد داشت با اعتقادات خودش بچه های اهل سنت رو توجیه می کرد. در حالی که حنفی ها خیلی از اعتقاداتش رو اصلا قبول نداشتن که بخوان بهش اکتفا کنند.

من ساکت بودم تو این بهبوهه و ترجیح دادم چیزی نگم.

یکی از بچه ها از استاد خواست که بی خیال موضوع بشه و درس رو با طرح سوال دیگه ای ادامه بده. اما استاد گفت من باید این سوال رو بگم چون 95 درصد جمعیت این کلاس شیعه هستند و حق دارند که بدونن تا اگه یک روزی گیر یک سنی افتادن از خودشون بتونن دفاع کنن.

واسم سوال پیش اومد که پس من سنی چی؟ من که دارم هر روز میان برادر و خواهر های شیعه ام زتدگی می کنم حق دفاع ندارم؟

حالا ادله ی کافی رو واسه جلسه ی بعد جمع کردم و اگه لازم باشه محکم تو روی استاد وای میستم!

نمی دونم این وحدت میان مذاهب کدوم گوری رفته که پیداش نیست!!!!!

من ایرانی هستم اما واقعا احساس غریبی می کنم به جرم سنی بودن داره در حقم ظلم میشه!

اما من سنی هستم و افتخر می می کنم به این مذهب!

برادر شیعه ! خواهر شیعه ! آیا من غریبه ام؟

 




طبقه بندی: یکم اون بالا، یکم خودم، یکم جدی،
[ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشتماه سال 1390 ] [ 08:31 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

روز اول زندگیم حدودا یه 19 یا 20 سال پیس گذشت

روزهایی که هم که فقط شادی و بازی بود گذشته

البته روزهایی هم که همش غم باشه گرچه بوده اما رفته!!!!!

البته بازم میاد!

چند روزه یه حس عجیبی دارم!

یه حالت آشنا!

تقریبا دوستش دارم!!!

حس دوران دانش آموزیم رو دارم!

یه حالت رهایی!!!!!!!

چیزی که شاید بشه یک درصدش رو به استغنا تشبیه کرد

دوست دارم

آخه الان چند روزی هست که بنده های خدا دیگه باهام کار ندارن. تو سال های قبل هم همینجوری بود و کسی باهام کار نداشت!!!

وای که چقدر عاشق این وضعم!!!!!

به به!!!!!!!!

یکم تلخ هست، اما بازم شیرینه!

 




طبقه بندی: یکم خودم،
[ جمعه نوزدهم فروردینماه سال 1390 ] [ 05:24 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

میون این همه خصلت از ایرانی ها یکیش من رو شدید به وجد آورده

یه چیزی که شاید در مباحث فقهی چیزی شبیه به فطرت رجاییه باشه

جالبه که در بدترین شرایط هم سعی می کنن همه رو بخندونن.

طنز زیر رو بخونین:

ژاپن که زلزله اومده، بحرین که داره سقوط می‌کنه، عراق که آمریکا بهش حمله کرده، اردن که شلوغ شده، سوریه تظاهرات راه افتاده، اگر عربستان هم حکومتش عوض بشه، ان‌شاالله ایران می‌ره جام جهانیژاپن که زلزله اومده، بحرین که داره سقوط می‌کنه، عراق که آمریکا بهش حمله کرده، اردن که شلوغ شده، سوریه تظاهرات راه افتاده، اگر عربستان هم حکومتش عوض بشه، ان‌شاالله ایران می‌ره جام جهانی!!!!!!!!

 

این جدا واسم جالبه!!!




طبقه بندی: یکم جدی،
[ چهارشنبه هفدهم فروردینماه سال 1390 ] [ 11:16 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

سلام رفقا

حالتون چه طوره؟

هر هشت تایی تون خوبین؟

راستی نودتون مبارک!

عید دیدنی هم رفتین؟

از عزیزی که سال پیش از بین ما رفت خبر گرفتین؟

ببینم هنوز هم پارک کلالی میرین؟ میرین همگی تون یک باره سوار چرخ و فلک شین؟

هنوزم برای تاب سوار شدن تو صف وای میستین؟

هنوزم سرسره رو برعکس میاین بالا؟

هنوز پارک جای خونه ی ما، پارک بهار میرین؟ هنوزم اونجا گرگم به هوا بازی می کنین؟

رفتین مدرسه؟

همون دبستان پسرانه ی سما

چه قدر تو گروه سرود خوندیم سمائی بود هر که ساعی بود!!! شعری بود که آقای مدبر گفته بودش

کسی ازش خبر داره؟

از آقای زارع دوست سراغ گرفتین؟

سال پیش رفتم به دیدنش، اول من رو نشناخت، ولی بعد خندید و باهم روبوسی کردیم! گفت کشک بیرجندی نیاوردی؟ هنوزم کشک بیرجندی می خواست؟!

سراغ معلم ها رو گرفتم، خانم خاص احمدی بازنشسته شده بود، خانم مهدوی رفته یه مدرسه ی دیگه، خانم درستکار از شهر رفته بود. آقای برزگر مجهول الحال بود و آقای قلعه کاهی هم با این که بازنشسته شده بود ولی بازم درس میداد.

آدرس مدرسه ی خانم مهدوی رو گرفتم و رفتم پیشش! نزدیک پارک خودمون بود!

وقتی من رو دید چند لحظه بهم زل زد و یهو بغلم کرد! خشکم زده بود! گریش گرفته بود. گفت این چند سال کجا یهو غیبت زد بچه تربتی؟ ناخواسته انگشتم رو بردم بالا و گفتم اجازه خانم رفتیم بیرجند. نگاهم به انگشتم خشک شد! خندم گرفت! دستم رو گرفت و آوردش پایین .گفت یادت رفته من خاله ات هستم؟ خداییش یادم نرفته بود ولی روم نمی شد! از همون اولشم سختم بود در محیط دوستانه به معلمم بگم خاله! به هزار زور و زحمت گفتم رفتیم بیرجند خاله مریم. گفت چرا بی خبر؟ گفتم فکر کردم خبر دارین اگه می دونستم که مطلع نیستین بهتون می گفتم! گفت چی می خونی؟ گفتم آمار. گفت آمار؟!؟! من اون همه واست زحمت کشیدم که آمار بخونی؟ سرخ شدم و سرم رو انداختم پایین! کلی باهام حرف زد! ازم قول گرفت که بازم به دیدنش یرم! از اون سال هنوز ندیدمش!

اینا رو گفتم که قدر هم رو بدونین و هوای هم رو داشته باشین.

نمی خوام وقتی میام ولایت، کسی ار ما نباشه!

می خوام وقتی میام به دیدنتون هر نه تاییمون باهم بریم سر مزار شیخ جام!




طبقه بندی: یکم خودم،
[ یکشنبه هفتم فروردینماه سال 1390 ] [ 09:34 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

باران

موهبت الهی

در نود بارید

باورم نمی شد در کویر هم چنین ولوله ای برپا کند

عکس آسمان در زمین پیدا شد

پرواز عقاب ها در سی و پنج کیلومتری شهر

برفراز کوه ها

جریان زندگی را برایم ثابت کرد




طبقه بندی: یکم اون بالا، یکم عاطفی،
[ شنبه ششم فروردینماه سال 1390 ] [ 07:16 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

امروز بعد از مدت ها اومدم تو نوشته های حقیقی

داشتم روی یه طرز تفکر فکر می کردم

نقشی که اسمش رو گذاشتم لب خندون و دل گریون!!

جالبه نه!

به این فکر می کردم که این زمینی ها دیگه خیلی دارن به مشکلاتم می خندن!

پس چرا باید به کسایی که تو این عالم هستن بگم که از چی ناراحتم؟ اصلا چرا باید ناراحتیم رو بروز بدم؟!

تصمیم گرفتم با همشون بخندم! با دوست و دشمن! با خوب وبد! با مست و عاقل!

می خوام با همگی یه جور رفتار کنم!

درست اینه که آدم همیشه خوش رو باشه !!

حالا مثلا من که مشکلاتم رو به زمینی ها گفتم چی شد؟!

زمینی ها فهمیدن که دلم شکست، فهمیدن تو زندگیم دچار مشکل شدم ، فهمیدن که دوستم فوت کرد و هزار و صد چیز دیگه رو هم فهمیدن اما چه کمکی تونستن بکنن؟!

هیچ کمکی نتونستن بکنن!

شاید اونا مدتی از مشکلاتم خبر داشتن اما هیچ وقت نذاشتن من هم بهشون کمک کنم، و تو غم هاشون شریک باشم ، همش تفره می رفتن؟! آخه فکر می کنن منم مثل اونا رفتار می کنم و به مشکلشون می خندم!!!

عجب دنیایی شده!!!!

با همه ی اینها من هنوز یه بن بست نرسیدم! میرزا هیچ وقت به بن بست نمی رسه ! فقط راهم رو دارم کج می کنم! میرزا واسه هر مشکلش هزار و یک راه حل تو آستینش داره!

این یکی از اوناست. حالا با همه می خوام بخندم! جای این که بگم بدک نیستم، بگم خیلی خوبم هر چند که خیلی بد باشم. همیشه بخندم باهاشون حتی اگه از شدت درد ندونم باید چی کار کنم؟!

درسته که از این جماعت خیلی خوشم نمیاد، درسته که دوست دارم برگردم تو لاک تنهاییم و سرم رو به افکار و کارهای خودم گرم کنم، اما این روش یه مزیت خوبی که داره اینه که باعث میشه همه رو حلال کنم!

هر کسی که هر بلایی به سرم آورده حلالش کردم، همون موقع هم حلال کردم، هرچند که گفته باشم ازش نمی گذرم! اما گذشتم! خوب اون کس چه می فهمه که من واقعا حلالش کردم یا نه!!!! اما میرزا جدا حلالش کرده! ولی به هیچ کدومشون نمی گه!

حالا از این به بعد دیگه میرزا لبش خندونه! دلش هم خندونه ها!!! اما خوب گاهی اوقات گریون هم میشه! اما لبش همیشه رو به بنده های خداش می خنده!




طبقه بندی: یکم اون بالا، یکم خودم،
[ شنبه چهاردهم اسفندماه سال 1389 ] [ 09:43 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7

درباره وبلاگ

سلام!
به نوشته های حقیقی خوش آمدین!
ابراهیم عطائی هستم منجم آماتور و مدرس تازه کار نجوم! یه جورایی عشق آسمان شب! با کلی آرزوهای ریز و درشت که تو سرم بالا و پایین می پرن!!
اینجا هم که قدم رنجه کردین وبلاگ شخصی من هست!! که البته مدت ها با نام میرزا بهارالدین توش مطلب میزاشتم!!! اینجا هر دلنوشته ای پیدا میشه از اجتماعی تا حالا و هوای خودم تا خدایی تا نجومی تا ....!
خوبیش هم اینه ک دل نوشته هست و همه چیزش از خودمه!!! برداشت خود خود خودم!!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب