تبلیغات
نوشته های حقیقی

نوشته های حقیقی
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم/ بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

مرا عفو کنید

اگر گاه سرد بودم و گاه بیش از ادب گرم

مرا عفو کنید

اگر بیگاه خشن بودم و بیگاهی دیگر بی تفاوت

مرا عفو کنید

اگر در عبور عمر گزندی از من به شما رسید

مرا عفو کنید چون ....

چون سفر نزدیک است ....

مرا عفو کنید تا کوله ام را با آرامش خاطر بربندم چرا که ....

چرا که سفر نزدیک است....

باید بروم زیرا .....

زیرا سفر نزدیک است.......

صدای خواندنش را میشنوم!

باید بروم .....

سفر نزدیک است!

در دنیای من ......

 تا بود خنده بود،تا بود هم گریه !

تا بود شادی بود،تا بود هم غم !

تا بود مهرورزی بود،تا بود هم سنگ !

تا بود وصال بود،تا بود هم فراغ !

تا بود پیروزی بود،تا بود هم شکست!

تا بود کامیابی بود، تا بود هم ناکامی !

تا بود داستان های عاشقانه بود، تا بود هم روایات عارفانه!

تا بود زندگی بود،تا بود هم مرگ !

صدای خواندنش را میشنوم.....

مرا به خود می خواند!

عفو کنید.....

سفر نزدیک است!




طبقه بندی: یکم اون بالا، یکم خودم،
[ سه شنبه هشتم آذرماه سال 1390 ] [ 10:10 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

فریاد!

خدایا! فریاد!

عالم! فریاد!

آدم! فریاد!

میرزا باز دوباره داری جار میزنی؟

نمیتونم!این یکی از حدم فراتره!!!

فریاد! یالطیف!فریاد!

میرزا داد و بیداد نکن!

نمیشه!خدایا!این دیگه چی بود؟

خدایا مشکلاتم دوباره جدی شدن! یه مدتی به شوخی باهاشون سر میکردم!

میدونم که کنار من هستی خدا!!!

این فغان ها همه از ضعف ایمان خدا!!

فریاد که از دستم برفت!




طبقه بندی: یکم اون بالا، یکم عاطفی، یکم خودم،
[ جمعه بیست و هفتم آبانماه سال 1390 ] [ 08:37 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
عینکم را عوض کردم!!!!
کودکی به من آموخت!!!
گفت این عینکت سخت است و جان کاه! چرا با آن زندگی میکنی؟
گفتم این سیر و منش من و زندگی من است
گفت مگر به خودت چه بدی کرده ای که حال چنین خود را در عذاب قرار میدهی؟
به طنز گفتمش که ترسم اگر آن را بردارم دنیا را به ویرانی کشم!
شوری وجودش را فرا گرفت!
گفت ویران کن! ویران کن! ویران کن! چرا ویران نمیکنی؟ ویران کن مرد!
گیج شدم!
جگونه؟!
رو برویش نشستم گفتم چه گزافه میگویی طفلک؟
عینکم را برداشت و گریخت! و از دور فریاد برآورد که حال ویران کن!
دیگر ندانستم چه کنم!
ولی ویران کردم! تمام دنیای خود را ویران کردم و آن را بر پایه ای دیگر بنا نهادم!
اما ........
همه چیز به سامان شد اما .......
خواهرم کجا بود؟
انگار کمی دورتر شده بود!
چون کودکی گریستم که نزدیک تر شود!
ولی نه .........
کاش آن کودک عینک خواهرم را نیز عوض کند!
عوض کند تا او هم ویران کند و از نو بسازد تا بازهم من و خواهرم مثل سابق باهم در کنار هم و یار و یاور هم باشیم!
آن کودک کجاست؟




طبقه بندی: یکم خودم،
[ چهارشنبه بیست و پنجم آبانماه سال 1390 ] [ 09:18 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
گاهی! فقط گاهی .......
همین گاه و بیگاهی که داری میخندی یا سرگرم کار روزانه ای یا داری به فکرت استراحت می دهی .......
همین بیگاه ها .......
که با یادت سر میشود ......
و نمیدانم بیگاه های تو با یاد که سر میشود!!!!
گاه ها ارزش یاد من را ندارند ........
یاذ انسان ها را فقط در بیگاه داشته باش ......
ارزش بیشتری نداریم .......
من هم چندان جایی در بین جماعت اشرف مخلوقات ندارم ........
از آنها دل خوشی ندارم .......
هرکدام از آنها در گاه های خود و حقیقت من، دلم را میشکنند!!!!
از مرد و زن و دوست و دشمن ............
این چه دلی است که دست همه به آن رسید و هرکس یک باری آن را شکست و حالا دلم پر از وصله و پینه هست!!!!!
دیگر نشان دادنی نیست......
تنگ شدنی هم نیست ........
بود و نبودش یکی است ........
دست تو هم رسید ............
خواهی بشکن خواه دگر کن ................
خیالت راحت این دل دیگر بردنی نیست .....
دیگر مثل 20 سال پیش صاف و صیقلی و نورانی نیست!!!
اثر انگشت دستان کثیف همه در آن هست !!!!!!!
ترک همه در آن هویداست!!!!
حال این هم تو خواهی بشکن خواه دگر کن .....





طبقه بندی: یکم عاطفی، یکم خودم،
[ دوشنبه بیست و سوم آبانماه سال 1390 ] [ 10:29 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

آنچه در کویر من رویید نه گز بود نه تاق بود و نه حتی خیال!

کویر من هیچ بود!!!

هیچ در آن بستری بود تا آرامش سرباز کند!!!!!

آنچه در کویر من رویید آرامش بود! آرامشی که مرا از فکر کردن به هر عاملی دیگر باز میداشت!!!

و فقط و فقط اثبات یک چیز دیگر ........

اثبات این که چقدر در این عالم خلقت کوچک خلق شدم و کویر چه بی اندازه بزرگ بود .......




طبقه بندی: یکم خودم،
[ سه شنبه هفدهم آبانماه سال 1390 ] [ 04:41 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

دقیقا کی هستم؟

سوالی هست که یک یا دوسالی میشه مدام از خودم میپرسم!

ویژگی های شخصیتیم چی هستن؟

سوالی که هرکسی یه چیزی گفت و هیچ کدومش رو جدا نداشتم و نفهمیدم چه ویژگی هایی دارم!جالب بود همه ویژگی های مثبت رو میگفتن انگار گیر یه فرشته افتادن!!!!

چه توانایی هایی دارم؟

سوالی که هیچ کس هیچ وقت هیچ چیزی راجع بهش بهم نگفت و فهمیدم توانایی هام محدود هست و محدود و هر روز هم داره محدود تر میشه!!!!!

کجای این دنیا هستم؟

سوالی که تو کتاب جغرافی جوابش بود اما بازم معلومم نکرد که چی به چی هست؟! به هر سوی باید معلوم بشه چرا به این دنیا اومدم؟؟ آمد و شد که بی حکمت نمیشه!!!!

بدون عشق چگونه زنده ماندم؟

سوالی که مدت محدودی هست که از طرحش میگذره(از وقتی که بی عشق شدم) و خودم رو هم مات و مبحوت گذاشته!!!!! البته یکی از جواباش اینه که مدام یادم میره که بدون عشق زنده هستم! وقتی هم یادم میاد خوب دلگیر میشم!!!!!!

چرا هیچ وقت نتونستم کسی رو قانع کنم؟یا چرا تو سه ثانیه با هر حرفی قانع میشم؟؟؟

سوالی که از وقتی وارد روند اداری این مملکت خر تو خر شدم واسم پیش اومده و برمیگرده به قابلیت های نداشتم!!!

و کلی سوال دیگه که واسم بی پاسخ مونده و تا همین الان هم به جواب درست و دقیق نرسیدم!!!!

کاش یکی می بود که حقیقت رو میگفت بهم و خلاص ، ولی هیچ کس نبود و نگفت این داستان همچنان ادامه دارد....

خدا آخر عاقبت من و امثال من و بخیر کنه!




طبقه بندی: یکم خودم،
[ دوشنبه نهم آبانماه سال 1390 ] [ 12:37 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

در حالت کلی اگه کسی رو دوست داشته باشی و بهش بگی دوسش نداری تناقض نیست!!

در حالت کلی اگه درس خون باشی و تو درسات مشروط شی، تناقض نیست!!

درحالت کلی اگه یه خونه ی محکم بسازی و بعدش تو یه زلزله خونت خراب شه، بازم تناقض نیست!

در حالت کلی اگه بگن زمین جای امنی هست و تو ببینی که نیست، بازم تناقض نیست!

در حالت کلی اصلا تناقضی نیست!!!

چون همه ی ما از بعد چهارم یا همون گذر زمان خودمون غافل شدیم و زمان و زمان ها میگذرن و ما همچنان با گزاره های قدیمی زندگی می کنیم و اینجاست که تناقض های ظاهری سر یاز می کنه ......!

زمان باعث میشه کسی رو که خیلی دوسش داری ازش متنفر بشی! باعث میشه یه سال درس خون باشی و سال بعدش نه! باعث میشه خونه ای رو که توپ تکونش نمیداد یه زلزله ی 1 ریشتری از پا درش بیاره! باعث میشه که عمر زمین تموم بشه و زمین به یک جهنم تبدیل بشه!!!

دیدی!!!

هیچ کدوم از اینها تناقض نبود!!!!

صرفا به همین خاطر هست که من هر چند وقت از دوستای جونجونیم بگیر برو تا بقال سر کوچه و آقا موشه ی تو زیر زمین، سوالای تکراری میپرسم! چون می خوام بدونم گذر زمان تو این مدت با ذهن و طرز تفکر اونها چه کرده!!!! شاید برای اونا پرسیدن و گفتن حرفهای تکراری خنده دار بنظر برسه اما واسه ی من نیست! اگه گاهگاهی بهشون میگم دوستشون دارم به این خاطر هست که بدونن زمان هنوز کاری نکرده که از علاقم بهشون کم بشه! و اگر ازشون می پرسم دوستم دارن یا نه چون می خوام بدونم که چه گذشته!!!!!

اما تناقض اونجایی به وجود میاد که هنوز زمان ملال این رو که به اندازه ی کافی بگذره پیدا نکرده!!!! وقتی در یک زمان خیلی کوتاه از کسی که حالا یا دوسش دارین یا نه دو تا حرف با معانی مخالف میشنوی میتونی برداشت کنی که طرف حرف متناقض زده یا به قولی تقریبا داره بهت دروغ میگه!!!!!

این که کسی که گفته دوستت داره جور دیگه ای باهات رفتار کنه

این که ادعا کنی درسخون هستی و فردا نمرت آبروت رو ببره

این که خونه ای بسازی و ادعا کنی محکمه در حالی که همون روز اول کچش ترک میکنه!!!

این که یه جا بین صلح طلب ها بگی زمین جای خوبی هست بین جنگ طلب ها برعکس

تو این جور جهانی همه چی تناقض هست!

همه چی دورغ هست و ریا و دورنگی و ..............

همه چی جز صفات نیکو!

پس بسنج و بگو!




طبقه بندی: یکم خودم،
[ سه شنبه سوم آبانماه سال 1390 ] [ 12:30 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-انتهای بلوار دانشگاه-دانشگاه ملی پردیس بیرجند-دانشکده ی علوم - طبقه ی فوقانی آموزش دانشکده ی علوم-گروه آمار-دالان چهارضلعی:

زمان:

12 ظهر

هنوز منتظر نتیجه ی اعلام شده توسط دو گروه فخیم آمار و ریاضی هستیم. فقط هیچ چیز تشکیل شده!!! باید آنالیز ریاضی بردارم!!! رگرسیون هنوز لنگ در هواست!!! دکتر خنجری و آقای بصیری وقتی کارشون داری نیستن! یهو غیب میشن!!! تصمیمم بنده به تصمیم گروه حالا کو تا تصمیم بگیرن!!!!!!

12:30 ظهر

همچنان منتظرم به همراه جمع کثیری از سایر دانشجو ها

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-انتهای بلوار دانشگاه-دانشگاه ملی پردیس بیرجند-نقلیه ی مرکزی

زمان:

12:35

از گروه زدم بیرون.آمدم نقلیه کارت تردد اتوبوسم رو شارژ کنم.دانشگاه عزیز لطف فرمودند 5000 تومان شارژ کردن برامون!!! ای بخوره توی کمر رئیس دانشگاه!!!! وای چه غلغله ای بود!!!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-انتهای بلوار دانشگاه-دانشگاه ملی پردیس بیرجند-دانشکده ی علوم - طبقه ی فوقانی آموزش دانشکده ی علوم-گروه آمار-دالان چهارضلعی:

زمان:

12:55 ظهر

دوباره برگشتم گروه؛ عالم و آدم خبر دارن که من رگرسیون برداشتم،یه عده خواهش التماس می کنن حذف نکنن یه عده دیگه هم برعکس. ولی خودم نمیخوام حذف کنم. رگرسیون رو دوست دارم!!!!

زمان:

1 بعد از ظهر

همچنان منتظر ........

زمان:

1:30 بعد از ظهر

بالاخره دکتر خنجری از کلاس آمد! همه مثل اهالی قبایل وحشی و نیمه وحشی جنگل های آفریقا ریختیم تو اتاق دکتر!حالا نگو کی بگو!!! فقط داشتیم کل کل می کردیم!! که باز هم کار ناتمام ماند!!!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-انتهای بلوار دانشگاه-دانشگاه ملی پردیس بیرجند-دانشکده ی علوم - طبقه ی فوقانی آموزش دانشکده ی علوم-بلوک ب - طبقه ی همکف - انتهای راهرو اتاق 110:

زمان:

2بعد از ظهر

سر کلاس رگرسیون باز هم دعوا بر سر حذف کردن یا نکردن درس هست و استاد هم در حال درس دادن!!!!

اصل درس رو به این دعوا ها ترجیح میدم!!!!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-انتهای بلوار دانشگاه-دانشگاه ملی پردیس بیرجند-دانشکده ی علوم - طبقه ی فوقانی آموزش دانشکده ی علوم-بلوک ب - طبقه ی همکف - ابتدای راهرو-اتاق 106:

زمان:

4بعد از ظهر

ناپارامتری دارم،با دکتر خنجری! طبق معمول 15 دقیقه دیر آمد! همه منتظر که بیاد و آخرین اخبار گروه رو واسمون بگه! اخلاقش همینجوری هست! نیم ساعت اول از گروه واسمون میگه!

اما این بار تا اومد شروه کرد به تدریس دوباره ی توزی توام آماره های مرتب! انگار نه انگار که خبری هست!!!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-انتهای بلوار دانشگاه-دانشگاه ملی پردیس بیرجند-دانشکده ی علوم - طبقه ی فوقانی آموزش دانشکده ی علوم-بلوک ب -سالن ورودی بلوک-پله ی چهارم راهپله ی منتهی به گروه فیزیک:

زمان:

5:25 عصر

کلاس تموم شد. دکتر رو تو راه پله ها نگه میدارم و ازش میخوام من رو در جریان امور قرار بده! طبق معمول با آهنگ خاص صحبتش یک سری چرت و پرت بهم تحویل میده! دیگه مطمئن میشم از گروه آبی گرم نمیشه

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-انتهای بلوار دانشگاه-دانشگاه ملی پردیس بیرجند-ساختمان کتابخانه و مرکز اسناد-سالن مطالعه-قسمت آقایان:

زمان:

5:30 عصر

آمدم کتابخونه بلکه کسی رو ببینم دو کلام باهم حرف بزنیم ولی نه ......!

کسی نیست انگار

خیلی گلوم خشک شده ...............

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-انتهای بلوار دانشگاه-دانشگاه ملی پردیس بیرجند-پایین تر از ساختمان سلف سرویس-بوفه:

زمان:

5:31 عصر

آمدم سلف یه آب پرتقال خریدم! عجب شانسی آوردم حسن و امیر و علیرضا هم اینجان!!! حسن میگه خانم جمیلی تهدید کرده باید رگرسیون رو حذف کنی! جوش آوردم !گفتش همه ی ورودی های 88 گفتن باید حذف کنی! دیگه خیلی عصبانی میشم داد میزنم ورودی های 88 همشون غلط کردن!!! چندتا از خانم های هم ورودیم که ابودن چشماشون گرد میشه! نگاهم می کنن و میگن ماهم؟!؟! از دست عصبانیتم خندم میگیره!!!!!

جلوی سلف همش داشتم با بچه ها کل کل میکردم تهش متقاعد شدم که رگرسیون رو خذف کنم!البته باید برسم خونه!ساعت بعد فرایند تصادفی دارم. به حسن میگم من نمیام یعدا جزوه رو ازتون میگیرم باید برم مرکز تحقیقات جلسه هست برای کانون نجوم دانشگاه.

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-انتهای بلوار دانشگاه-دانشگاه ملی پردیس بیرجند-حدفاصل مسجد امام جعفر صادق و بوفه ی دانشگاه-ساختمان مرکز تحقیقات شهید نور یخش-اتاق آخر دست راست:

زمان:

6 عصر- (تقریبا ستاره ها تو دیدن)

یه ده دقیقه ای منتظر بودم تا در باز شد تو این مدت داشتم ستاره ها رو نگاه میکردم!!! الان دیگه قوس و عقرب رو به زور میشه دید! یادش بخیر چه عالمی باهاشون داشتم. در که باز شد رفتم داخل بحث سر افتتاح این کانون هست به عنوان عضو هیئت موسس باید تصمیم بگیریم کار رو چجوری آغاز کنم!!!به هر حال یک جلسه ی خسته کننده که فقط یک سری شماهای کلی تعیین کردیم و البته زمان همایش و رصد رو هم تعیین کردیم!!!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-انتهای بلوار دانشگاه-دانشگاه ملی پردیس بیرجند-حدفاصل مسجد امام جعفر صادق و ساختمان نقلیه مرکزی- ایستگاه جنب فلکه-انتهای ایستگاه:

زمان:

7:25 شب(!)

حسابی خستم!

تو جلسه بحث بود که رصد رو جدا سازی جنسیتی بکنیم یا نه؟! کلا با این جداسازی مخالفم!حالا با هر نیتی که میخواد باشه!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-خیابان ارتش-ابتدای بلوار معلم - ایستگاه دانشگاه:

زمان:

7:50 شب

خسته و کوفته پیاده میشم از سرویس!هنوز تا خونه باید پیاده برم!!! مدت ها شده بود که شب خیابون معلم نیومده بودم!!! چقدر شلوغ بود! این همه آدم یکجا ندیده بودم تا حالا!!!!! بین راه خانم جمیلی و خانم رحمتی رو دیدم! گفتن حذف کردی دزس رو؟؟ گفتم الان میرم خونه حذف کنم.

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-خیابان معلم - ابتدای معلم23:

زمان:

8:05 شب

دارم میرسم خونه!!! با این کفش ها عادت ندارم راه برم! خیلی پام رو اذیت میکنه!!! ای خدا تندتر برسم!!! اگرچه پیاده روی که تجویز دکتر هست!!!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-خیابان معلم -معلم 23 - پلاک 14- طبقه ی بالا- اتاق خودم:

زمان:

8:07 شب

بالاخره رسیدم خونه!!! وای خدا پاهام چقدر درد میکنن!! یکم ماساژ میدمشون بهتر میشه!!! کف اتاق دراز میکشم یادم میاد باید یه سری واحد ها رو حذف کنم!! میرم پای کامپیوتر وصل میشم سیستم گلستان در حال انجام کارم هستم که بابا زنگ میزنه میگه بیا خونه ی آقاجون! چند ثانیه بیشتر نمیگذره که باز دوباره زنگ میزنه میگه دایی احمد الان تو خیابان غفاری هستش زنگ بزن بگو بیاد دنبالت!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-خیابان معلم -معلم 23 - پلاک 14- جلوی خونه:

زمان:

8:44 شب

دایی احمد الان در خونست هی داره بوق میزنه!!! سوار شدم! بس که عجله داشتم کلیدم رو یادم رفت بردارم!!! گوشیم هم که از صبح خاموشه تو خونه گذاشتمش!!!! دم دایی احمد گرم تو ماشینش کلی آهنگ شاد داشت تازه خوردنی هم داشت!!!!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-فلکه ی ابوذر:

زمان:

8:51 شب

ناگهان نگاهم به صفحه کیلومتر ماشین میوفته!فقط 180 تا داره رو صفحه!!!! باخودم میگم این دیگه چه مدل پژو پارسی هست؟!؟!؟ دور و بر رو که دقیق نگاه می کنم تازه متوجه میشم سوار پراید شدم نه پژو پارس؟!؟! به دایی گفتم پس پژو کو؟!؟! میگه بابا تو دیگه چه دل خجسته ای داری؟!؟!؟!!!!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-فلکه ی ابوذر-خیابان طالقانی-طالقانی 6 - .........:

زمان:

8:52 شب

رسیدیم خونه ی آقاجون!دایی محمد هم با خانواده آمده!!!!خیلی خستم!!! به شدت خوابم میاد!!!! اونجا تازه فهمیدم بنده ی خدا دایی احمد راه به راه از مشهد اومده دنبالم!!!! میگم چرا یکم ژولیده بود!شام خوردم! وقتی دایی محمد میخواست بره خونشون منم خواستم باهاشون راه بیفتم اما کلید نداشتم! دوستان عوض اینکه کلید رو بهم بدن باهام دعوا کردن،منم لج کردم و از خونه زدم بیرون تا مسیر برگشت رو پیاده برم!!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-فلکه ی ابوذر-انتهای استگاه های اتوبوس های شهرداری:

زمان:

10:45 شب

تازه غرغر های خودم با خودم تموم شده!! الان که تنهانم بهترین فرصت هستش که با خودم به مسایل مهمتر فکر کنم:

اول از همه ذهنم میره رو حرفای قبل مامان! این که واسم برنامه ریختم وقتی فوق لیسانس قبول شدم برن واسم خواستگاری!!! حالا درگیرم که خواستگاری کی میرن؟؟؟اصلا کی از من خوشش میاد؟! یه موجودی که معمولا همیشه لال هست و لام تا کام صحبت نمیکنه!!!! بعد با خودم میگم به هر حال هیچ دختری نباید از هیچ گزینه ای تو زندگی محروم بشه تازه من که هنوز با یه حرف رنجیده میشم زن می خوام چیکار؟؟؟ با این حرف این موضوع رو تو ذهتنم تمام میکنم.

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-خیابان ارتش-چهارراه شهید سپهبد علی صیاد شیرازی:

زمان:

10:50 شب

بحث میره روی آمارزیستی مدام با خودم مرور میکنم که کجا و کی در مورد این موضوع پیشنهاد شنیدم که چیکار کنم!!! به یه دلیل خیلی نامعلوم ذهنم از این موضوع منحرف میشه!!!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-خیابان ارتش-فرماندهی انتظامی شهرستان بیرجند:

زمان:

10:55 شب

به گذشتم و کارهایی که کردم فکر میکنم! به حرف هایی که به این و اون زدم!همیشه سعی کردم تو حرف هایی که میزنم تنهاقض ریاضی به وجود نیاد!اما خوب بازم وقتی فکر میکنم از اون چیزایی که یادم میاد توشون بی تناقض نیست! اگه ازم دلیل بخوان که چرا حرفام تناقض داره جدا نمیدونم چی باید بگم؟ فقط میتونم با کلمات بازی کنم! از بازی با کلمات متنفرم! اما برای پیچوندن سوال های سخت تنها کاری هست که یاد دارم!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-خیابان ارتش-بیمه ی البرز:

ساعت:

11:04 شب

سرفه مسیر فکرم رو عوض میکنه!!

به حرفایی که بقیه بهم زدن فکر میکنم و با اونچه که در دانشگاه یاد گرفتم درستی یا دروغ بودن حرفشون رو بررسی میکنم!!! طبق معمول پر از تناقض!!! یک مشت آدم دروغ گو!!! خیلی آمارشون زیاد شده!!!! تربت جام که بودم از اینجور آدما کمتر پیدا میشد!!! یاد آسمانی ها بخیر!!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-خیابان ارتش-خیابان معلم:

زمان:

11:05 شب

دوبراه با سرفه های مکرر از بحث منحرف میشوم.

به یادگیری زبان انگلیسی فکر میکنم. تو این ترم با این وضعی که دارم چکار کنم تا زبانم رو قوی کنم برای آمارزیستی زبان خیلی مهم هست این رو امین هم بهم گفت!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظمه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-خیابان معلم-ما بین معلم 4 و 6:

زمان:

11:06 شب

دو ستاه ی پرنور در قسمت شرقی آسمان به چشمم خورد!! فکر میکنم باید از صورت فلکی حمل باشه!!!!

مکان:

بازوی کهکشان راه شیری-منظومه ی شمسی-کره ی زمین-قاره ی کهن-منطقه ی خاور میانه-کشور ایران-استان خراسان جنوبی-شهرستان مرکزی-شهر بیرجند-خیابان معلم -معلم 23 - پلاک 14- طبقه ی بالا- اتاق خودم:

زمان:

11:20 شب

بالاخره رسیدم خونه! پاهام همچنان درد میکنن! خیلی تشنم هست! 4 لیوان آب خوردم! ولی هنوز تشنم هست! قرصام رو میخورم،مسواک هم زدم، گوشیم رو روشن کردم بالاخره! خانم ابراهیمی پیامک داده فردا روشهای نمونه گیری هست؟ معلومه که نیست خوب!!! جوابش رو ارسال کردم اونم تشکر کرد! جام رو انداختم که بخوابم اما مگه این سرفه ها امون میده؟؟ نمیدونم چرا تا سرم رو میزارم رو بالش همچین میشم؟!؟ به شدت خستم و خوابم میاد!!! فردا باید برم دانشگاه آنالیز ریاضی بردارم آخه!!! بالاخره از سر خستگی می خوابم و دیروزم رو به امروز میرسونم!




طبقه بندی: یکم خودم، یکم جدی،
[ چهارشنبه سیزدهم مهرماه سال 1390 ] [ 09:57 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

با یه شكلات شروع شد
من یه شكلات گذاشتم تو دستش
اونم یه شكلات گذاشت تو دستِ من
من بچه بودم،اونم بچه بود
سرم بالا كردم،سرش بالا كرد
دید كه منو می شناسه.....خندیدم
گفت:دوستیــــم
گفتم:دوست ِ دوست
گفت:تا كجا
گفتم: دوستــــــــی كه "تا" نداره
گفت: تا مرگ ..........خندیدمُ گفتم : من كه گفتم تــــا نداره
گفت:باشه، تــــا پس از مرگ
گفتم:نـــه نـــه نـــه، تا نداره
گفت:قبول،تا اونجا كه همه دوباره زنده میشن؛یعنی زندگی پس از مرگ
بازم باهم دوستیم...تا بهشت،تا جهنم...تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستیـــــــم
خندیدمُ گفتم:تو براش تا هركجا كه دلت می خواد یه تـــا بزار
اصلا یه تا بكش از سر این دنیا تـــا اون دنیا
اما من اصلا براش تا نمی زارم
نگام كرد .... نگاش كردم
باور نمی كرد
می دونستم اون می خواست حتما دوستی ِ ما تــــا داشته باشه
دوستی ِ بدونِ تا رو نمی فهمید
گفت:بیا برا دوستیــــــمون یه نشونه بزاریم
گفتم:باشه،تو بزار
گفت: شكــــــلات
هربار كه همدیگرو می بینیم،یه شكلات ماله تو،یكی ماله من،باشه؟
گفتم:باشه
هربار یه شكلات می زاشتم تو دستش،اونم یه شكلات تو دست من
باز همدیگرو نگاه می كردیم
یعنی كه دوستیم....دوست ِ دوست
من تندی شكلاتمُ باز می كردم،می زاشتم تو دهنمُ تند تند می مكیدم
می گفت:شكمو...تو دوستِ شكموی منی و شكلاتشُ می زاشت تو یه صندوقچه ی كوچولوی قشنگ
می گفتم:بخــــــورش ..... می گفت :تموم میشه ،می خوام تموم نشــه برای همیشه بمونه
صندوقش پر از شكلات شده بود ...هیچ كدومشو نمی خورد
من همشُ خورده بودم
گفتم:اگه یه روز شكلاتاتو مورچه ها بخورن یا كِرما ،اونوقت چیكار می كنی؟
گفت:مواظبشون هستم..می گفت:می خوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستیم
و من شكلاتامو می زاشتم توی دهنمُ می گفتم: نه نه نه....تــــــا نداره
دوستی كه تا نداره

یك سال،2سال،4سال،7سال،10سال....20 سالش شده
اون بزرگ شده،منم بزرگ شدم
من همه ی شكلاتامو خوردم...اون همه ی شكلاتاشو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظی كنه...می خواد بره...ببره اون دور دورا ا ا
میگه :میرم اما زود بر می گردم
من كه می دونم،می ره و بر نمی گرده
یادش رفت شكلات به من بده...من كه یادم نرفته
یه شكلات گذاشتم كف دستش گفتم این برای خوردنی، یه شكلاتم گذاشتم كف اون دستش،
اینم آخــــــرین شكلات برای صندوقِ كوچیكت
یادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتاش...هر دوتا رو خورد
خندیدم،می دونستم دوستی ِ من تـــا نداره
می دونستم دوستی ِ اون تـــا داره، مثل همیشه
خوب شد همه ی شكلاتامو خوردم
اما اون هیچ كدومشو نخورده

حالا موندم که با یه صندوق پر از شکلات نخورده چی می خواد بکنه ؟؟؟




طبقه بندی: یکم عاطفی،
[ سه شنبه بیست و دوم شهریورماه سال 1390 ] [ 12:25 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ بگو ]

بس جار زدم جاردونم پاره شد

بس جار زدم شدم جارچی

بس جار زدم و بعدشم گم شدم رفتم تو جیم استخدام شدم

بس جار زدم صدام گرفت

یه واژه در فرهنگ هست به نام غلط کردم

کاربردش اینجاست!!!

غلط کردم جار زدم

ببخشید

انشاالله دیگه جار نمیزنم تا دیگه نه جاردونم پاره شه،نه بشم میرزا جارچی،نه تو جیم استخدام شم و نه صدام بگیره!!

انشاالله با مسئولین هماهنگ میکنم دیگه جار نزنم

راست گفته همون نسیم عزیز که گفته

بچه جون داد مکنِ٬ اُ لولو میاد

داد و فریاد مکن ٬ الولو میاد

خفه شو الولو میاد می بردت

در لب آب روان می خوردت

لقمه لقمه سرپا می خوردت

 

به تو چه رفت دیانت برباد

نیست خائف کسی از روز معاد

معصیت گشته دراین شهر زیاد

هیچ ایراد مکن الولو میاد




طبقه بندی: یکم خودم،
[ سه شنبه بیست و دوم شهریورماه سال 1390 ] [ 12:16 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ حرف حقیقی تو! ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7

درباره وبلاگ

سلام!
به نوشته های حقیقی خوش آمدین!
ابراهیم عطائی هستم منجم آماتور و مدرس تازه کار نجوم! یه جورایی عشق آسمان شب! با کلی آرزوهای ریز و درشت که تو سرم بالا و پایین می پرن!!
اینجا هم که قدم رنجه کردین وبلاگ شخصی من هست!! که البته مدت ها با نام میرزا بهارالدین توش مطلب میزاشتم!!! اینجا هر دلنوشته ای پیدا میشه از اجتماعی تا حالا و هوای خودم تا خدایی تا نجومی تا ....!
خوبیش هم اینه ک دل نوشته هست و همه چیزش از خودمه!!! برداشت خود خود خودم!!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب