نوشته های حقیقی
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم/ بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم 
حوالی ساعت 10 کلاس چند متغیره پیوسته دارم
اما الان دلم هوای یاد و یاری کرد!
هوای دوستی و رفیقی!
میرزا دنیا عجب چیز عجیبیه؟!
یادت میاد میرزا؟ حرفای تمام دوستامو میگم!!!
یادته چقدر باهم خوب بودیم و چه همیشه همه چیز به کاممون بود؟؟؟
میرزا یادته هر وقت هرجا پستمون به هم می خورد چقدر ذوق میکردیم؟؟!!!
میرزا دیشب داشتم با دیوار اتاقم صحبت میکردم و خدا هم صحبتم رو میشنید!
بهش گفتم ....
گفتم ببین دیوارجان....
این دنیا رو ببین!!!!
دوستام رفتن و به قول هایی که بهم داده بودن عمل نکردن!!!!
خودمو بغل کردم و تکیه دادم به دیوار!!!
حاصل این همه خوش و بش با دیوار فال گوش وایستادنای خدا فقط یه هی بود که کشیدم یه چشم خیس که خشکش کردم!!!!
میرزا!!!
به اوستا کریم بگو هر چی تو بگی!
من تسلیم! من تسلیم ! من تسلیم!




طبقه بندی: یکم اون بالا، یکم خودم،
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشتماه سال 1391 ] [ 07:22 قبل از ظهر ] [ میرزا بهارالدین ]
عارضم به خدمت دوستان!
غلط کردم!
خیلی راحت!
دوستان با همگی شما هستم! آقاجان! غلط کردم!
همه گی رو به رنگ خودم میدیدم! بازم غلط کردم!
فکر میکردم همه دوست داشتن رو مثل من تفسیر میکنن! غلط کردم!
واسه همین به شماها که دوستان من هستین گفتم دوستتون دارم! آقا بازم غلط کردم!
نمیدونستم که نمیتونین درک کنین که دوستی و مهر محبت آدم میتونه به صورت بیکران بین یه طیف وسیع از موجودات زنده پخش بشه! بازم غلط کردم!
نمی دونستم که فقط باید یک نفر رو دوست داشت و روی اونم باید تعصب داشت! بازم غلط کردم!
آقا جان نمیدونستم که نمیدونین دوست جدا چی هست! غلط کردم جناب!
آقا جان نمیدونستم که یه روزی قراره حالم از همتون این همه به هم بخوره! آقا غلط کردم!
من دیگه شکستنی نیستم که تا بهتون گفتم دوستتون دارم واسم پشت چشم نازک کنین و طاقچه بالا بزارین و دیگه نگاهم هم نکنین! من اینجا عاشق چشم و ابروی کسی نیستم! من شما ها رو دوست داشتم! چون دوستام بودین!
میرم که دیگه روی هیچ کدومتون رو نبینم!
آدمای بد دل! بد فهم! بی احساس! سنگ!!!
یاد آسمونی ها بخیر باشه!
شاید بهتره جمع کنم بساطمو و برم به آسمون!
دوستان برای آخرین بار غلط کردم!
اگه گفتم دوستتون دارم؛ غلط کردم! بیخیال شین! برین با زندگی بی حال و روح خودتون سر کنین!
آدمای نچسب!




طبقه بندی: یکم خودم،
[ یکشنبه سوم اردیبهشتماه سال 1391 ] [ 06:12 بعد از ظهر ] [ میرزا بهارالدین ]

خرابم

خراب خراب!

یه خبر شنیدم

یه خبر که فقط یه شالوده ی ظاهری ازش رو میدونم

خبر خوشحال کننده ای هست! شادی! خنده!

اما.....

اما من .....

من میترسم!

خدایا .......

چرا همش اینجوریه؟

تهش چی میخوای بهم بگی؟

کدوم گناه من رو داری پاک میکنی؟

خدایا من بهش احتیاج دارم!

می ترسم همیشه ی همیشه از دستش بدم!

همیشه!

نکن خدا! بهش بگو تنهام نذاره!

نمیخوام خواهرم رو از دست بدم! نمی خوام بره از پیشم!

خدایا چرا من رو آدم نمیکنی!؟؟

خدایا یه کاری کن بخندم! یه کاری کن شاد بشم! دیگه خندم نمیاد!

میدونی به خنده زنده موندم خدا جون!

الان حس میکنم ته دلم خالی شده! دقیقا دارم حسش میکنم!جدا حس میشه!

دل خوش سیری چند خدا؟

باشه خدا! من که فعلا دیگه توانی ندارم!

تو عادلی خدا! تو حکیمی خدایا!

حکم آنچه تو فرمایی!

من هم میشینم به تماشای ماوقع!




طبقه بندی: یکم خودم، یکم عاطفی، یکم اون بالا،
[ یکشنبه سیزدهم فروردینماه سال 1391 ] [ 10:44 قبل از ظهر ] [ میرزا بهارالدین ]

سال یک هزار و سیصد و نود و یک هجری خورشیدی تحویل شد

بالاخره تحویل شد!

یه بیست سالی میشه که منتظرم تحویل بشه!

اما شد!

راست گفتن گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی

برای همگی همگیتون بهترین ها رو آرزو دارم!

سال نو بر همگیتون مبارک!

میرزا بهارالدین!




طبقه بندی: یکم خودم،
[ سه شنبه یکم فروردینماه سال 1391 ] [ 08:52 قبل از ظهر ] [ میرزا بهارالدین ]

اولین روزی هست که از انجمن نجوم استعفا دادم!

هنوز نتونستم باور کنم که دیگه اونجا نیستم! هنوزم فکر می کنم خواب دیدم! درست مثل یه کارمند که بعد از سی سال کار بازنشسته میشه و صبح روز بعد دوباره شال و کلاه میکنه و میره سرکار تازه وقتی به سر کارش میرسه یادش میاد که بازنشست شده! منم الان همین وضع رو دارم! استعفا دادم و از صبح ذهنم درگیر کارها و پروژه های انجمن هستش! با خودم میگم کاش میشد برگردم! ولی وقتی وضعم رو میبینم جدا مجبور بودم این کار رو بکنم! کاری که اصلا دوست نداشتم انجامش بدم!

عصری که از دانشگاه بر میگشتم سرم رو به آسمون بلند کردم تا سیاره های زهره و مشتری رو پیدا کنم! کلا واسم سرگرمی هست که توی روشنایی روز این دوتا سیاره رو ببینم! اما پیداشون نکردم! عجیب بود! همیشه تو یک دقیقه پیداشون میکردم! اما این بار.....! اونا هم باهام قهر بودن!

همیشه به این افتخار میکردم که یک منجم آماتورم! بادی تو سینه مینداختم! اما حالا که استعفا دادم بازم حس میکنم همون موجود یک لاقبای بدبخت و بی عرضه ی قبلی هستم!همونی که حالا توی این آسمون حتی یه ستاره هم به اسمش نیست و آسمان مهری ها که تمام آسمون به نامشونه!

یه روز نشده و دلم برای آسمان مهر تنگ شده! از محسنک و سیاوش که برام حکم برادر داشتن، از مهشید که به قولی محبوب ترین بود و جدا که بود!از امیر حسین و اون چهره ی دوست داشتنیش! مصطفی آخوندی و جدیتش! از پویا و اون کوه انتقادی که داشت! از خانم رضایی و اون دیدگاه منطقیش! از عارف که نمیدونم آخرش واسه کنکور چیکار میکنه و یه چیری که تو خودش داشت و واسم جالب بود!!!! از همشون که یه دنیا می خواستمشون!

از صبحی اعصاب ندارم! اعصابم خورده! یهو بیکار شدم و دارم دیوونه میشم! دست و دلم به درس خوندن نمیره! خدایا بخیر بگذرون! انگار جدا تو برزخم!

آسمون مهری ها خدا به همراهتون باشه! واسه منم دعا کنین بتونم عادت کنم!




طبقه بندی: یکم خودم،
[ دوشنبه پانزدهم اسفندماه سال 1390 ] [ 06:54 بعد از ظهر ] [ میرزا بهارالدین ]

نه!

می نویسم!

لطفا اینو دیگه از من نگیرین!

من اینجام! کنار جسمم نشستم و ذهنم پر از افکار فررار هست!

موتور سوزوندم! دیگه با این وضع نمی تونم ادامه بدم و به آرزوهام برسم!

خدایی نمی تونم گاز بدم و به اهدافم برسم!

دیگه نمی تونم فکر کنم و تصمیم بگیرم!

درسته که عمری میرزا بودم و هستم! اما جدا هلاکم! جدا نابودم! جدا خستم!

از کسایی که هیچ وقت در کم نکردند، از اونایی که علاوه بر این اذیتم هم کردند! از اونایی که منو مسخره کردن! اونایی که بهم قول دادن و بعدم زدن زیر همه چی و هر مسئولیتی که داشتن!

واسه همه ی این اشخاص یه خبر خوب دارم! این که موفق شدین! آفرین بر شما! تونستین منو از راهم منحرف کنین! بابا ایول!

جدا خراب کردن کارها رو تو این مملکت چقدر قشنگ میشه انجام داد!

دستتون درد نکنه! سر منم دیگه رو زمینه! نگران نباشین! تا سایه ی شما رو سر من هست جرات هفت پشتم نیست که به بالا هم نگاهی بندازه!




طبقه بندی: یکم خودم،
[ دوشنبه پانزدهم اسفندماه سال 1390 ] [ 09:22 قبل از ظهر ] [ میرزا بهارالدین ]
آقا جدا ممکته داریم؟
آقای وزیر! آقای رئیس جمهور؟ آقای مسئول؟ فلان آقا زاده؟ در عجبم؟ شما از هیکل خودتون خجالت نمی کشین؟ از سن و سالتون خجالت نمی کشین؟ از این مردم شرم ندارین؟
آخه بی جنبه ها! نا مسلمونا! چرا تا تقی به توقی میشه میاید و جیمیل و یاهو و هات میل و .... می بندین؟ خوب مردک فلان فلان شده! نمیگی شاید من کار داشته باشم با میلم؟ نمیگی که کار چند میلیون نفر و لنگ میزاری؟ با ایمیل کاری من پایه های نداشته ی این نظام خر تو خر می خواد خراب بشه؟
یعنی شاعر جدا راست گفته وقتی گفت << به به از این مملکت خرتوخر>>
چیه؟
لابد میگین تقصیر ما نیست! تفصیر اون کشتی بی صاحاب که مدام لنگرش به کابل های اینترنت ولو شده ی کف دریا گیر میکنه! بعد اون وقت از شانس ما دقیقا تو روز های مهم کشوری هم لنگرش گیر می کنه! خجالت بکشید! جمع کنید این بساط گدا پروری و چاپلوس داری رو بابا! تا کی دروغ دیگه!همتون یک مشت آدم آشغال به درد نخورین!
آقا جان! من الان یک میل مهم به یکی که نه شماره ای ازش دارم و نه آدرسی باید بزنم! تو این مملکت خراب شده کسی هست که پاسخگو باشه؟ یا مثلا اون رو هم ترور کردن؟
هی هرچی نمی خوام بهشون گبر بدم پررو میشن!
ای ........ به این دولت!!



طبقه بندی: یکم جدی، یکم خودم،
[ شنبه بیست و دوم بهمنماه سال 1390 ] [ 10:22 قبل از ظهر ] [ میرزا بهارالدین ]

علی همایون نژاد مُرد!

خیلی ساده! ساده تر از همه چی! خبر دادن مرده! یعنی دیگه زنده نیست! یعنی وجودش در این دنیا معنی نداره!!!

همسایه ی عمو اسلم بود! همکارشم بود! دوستشم بود! در طول عمرم دو بار بیشتر ندیده بودمش! یه بار که حسابی با شوخی هاش حالم رو گرفت! پس فردا عصر دامادی دایی احمد هستش! جالبه! جدا جالبه! خیلی جالبه! شدیدا جالبه!! وحشتناک جالبه! یک جای دنیا جشن و سرور هست و یک جای دیگه عزا و گریه!!!

راستی! منم می میرم نه؟ آره فکر کنم! چیزی هست که به همه ی ما وعده داده شده! مثل روز قیامت!فکر کنم سر خاک این علی آقای خدا بیامرز خیلی ها سیاه می پوشن،خیلی ها گریه می کنن، خیلی ها ...!

نمی دونم چرا، ولی اصلا دوست ندارم اگه یه ساعت دیگه سرم رو گذاشتم و مردم کسی برای من گریه کنه یا سیاه بپوشه یا ...! مگه رنگ سفید چه مشکلی داره که سیاه می پوشه؟ قشنگ تر هم هست به همه هم میاد! یا چرا نخنده!؟ چرا گریه؟ اونایی که گریه می کنن برای خودشون گریه کنن که تنها شدن. اگرنه کسی برای اونی که مرده گریه نمی کنه! پس لطفا گریه هاتون و سر خاک من نکنین چون به من مربوط نیست! بزارین تو خونه هاتون واسه خودتون گریه کنین! من به گریه ی کسی نیاز ندارم!

لطفا نه گریه و نه سر تا پا سیاه!( خیلی رو لباس ست حساس هستین سفید بپوشین، نامردیه همگی سیاه پوشیده باشن من سفید!!!) روزی یه فاتحه واسم بخونین که محتاج ترم بهش تا گریه و اینجور چیزای مزخرفات!!! تازه گذشته از این که فرداش از یاد همتون میرم و دیگه همون یه دونه فاتحه رو هم واسم نمی خونین!

خدا بیامرزدتت علی همایون نژاد! ممنونم که مرگ رو دوباره به رخ من و جمع حاضر کشوندی! ممنونم که دوباره بهم یادآوری کردی که کسی قبل از مرگ به ما خبر نمیده! و ممنون بابت یادآوری خیلی چیزای دیگه! امیدوارم اون دنیا موفق از امتحانات و سولات بیای بیرون! خدا رحمتت کنه!

میرزا بهار الدین

چهاردهم بهمن ماه سنه ی یک هزار و سیصد و نود خورشیدی

ساعت ده و چهل و شش دقیقه ی شب!

(کپی رایت زمان با عارفه!)




طبقه بندی: یکم اون بالا،
[ شنبه پانزدهم بهمنماه سال 1390 ] [ 08:09 قبل از ظهر ] [ میرزا بهارالدین ]

در احوالات دوستی و دوست داری عارضم به خدمت دوستان که چون دوستی گرفتی از وی هیچ دریغ مدار مگر بدی ها که دوست چون گوهری گرانبها باشد که پیش روی توست! چون او از تو رنجید با وی به ملاطفت رفتار کن و با او سخن نیکو بگو و از درگاه خداوند بزرگ و او مغفرت طلب! اگر دیدی که در راهی کج اوفتاده ورا آگاه گردان و مگذار که کجی و سستی و جهل ناشی از خودخواهی و نادانی در او ریشه افکند که چون ریشه دواند قطع کردن آنها کاری بس دشوار باشد! اگر به درگاه دوستی حاضر بودی و از او رنجیدی،هیچ به زبان نیاور مگر سخن حق و لطیف که خداوند عالم باشد و او را ببخشای تا بتوانی با شادمانی به زندگی خود ادامه دهی! گر یار باوفای تو تصمیم به ترک تو گرفت تو همچون او رفتار مکن چرا که ارزش تو بیش باشد! اگر ترکت گفت تو باوفا تر از پیش با او باش چرا که انسان بی دوست چون کوچه ای بی نور است!تاریک و رعب انگیز!اگر دوستی یافتی آن را از دست مده و او را دوست بدار و خالصانه با او سخن همی گوی و با او باش چرا که دوست را باید دوست بداری و باید بر او دل ببندی تا او را از خود و خود را از او بدانی وبا هم یک روح شوید و یک حقیقت!




طبقه بندی: یکم خودم، یکم جدی،
[ دوشنبه سوم بهمنماه سال 1390 ] [ 12:48 بعد از ظهر ] [ میرزا بهارالدین ]

سلام خدا!

خوبی؟ سرما که نخوردی؟ خوب معلومه دیگه! اینجا که هوایی نداره!

برف و بارون رو تو مشهد و تهران و قزوین و همدان و کرمانشاه و .... میدی، بعد هوای سردش میرسه به ما! میرسه به بیرجندی های بخت برگشته!

خدا خداییش ما رو آدم حساب می کنی؟ نکنه ما پفکیم خودمون خبر نداریم! واسه همین بهمون آب نمیدی خراب نشیم!!!

داری لج میکنی خدا!!

من دیگه هرچی فکر میکنم چیزی به ذهن آب نخورده ی خشکیدم نمیرسه! خدا همه جا از خشکی ترک کرده! کار از کرم دست و صورت و روغن زرد هم گذشته! از پزشک پوست تا مهندس عمران و مهندس نرم افزار کامپیوتر و کارشناس آمار میگن فقط باید بارون بیاد!

نمی خوای بارون بدی؟

سیاهی چهره ی مردم شهر رو پوشونده! دیگه نمی تونم بهشون اعتماد کنم!

دیگه نمی تونم!

بده دیگه بارونو خدا!

گاو مش حسن که هم زبونم بود مرد! سوسک تو چاه آشپزخونه که گاهی ازم یاد می کرد چند ماهی هست که پیداش نیست! فکر کنم سقط شده! یه چندتایی کنجشک بودن صبح صبح با سر و صداشون بیدار میشدم؟ اونا هم غیبشون زده! از مردم هم که .....

اونا هم که کلا ولش!

این هوای لعنتی هم عین برج زهر مار می مونه! جز خون دماغ و سردرد واسه من که چیز دیگه ای نداره!

حالا که می خوای بارون بدی؟ خودت عالمی!




طبقه بندی: یکم خودم، یکم اون بالا،
[ شنبه یکم بهمنماه سال 1390 ] [ 07:28 بعد از ظهر ] [ میرزا بهارالدین ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7

درباره وبلاگ

عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش

تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :