تبلیغات
نوشته های حقیقی

نوشته های حقیقی
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم/ بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم
با سلام خدمت همه ی دوستای گل و بلبل و سنبلم ...
عرض به خدمت با سعادت دوستان که وبسایتم با نامه باغچه من به آدرس زیر دوباره راه افتاد ...
جا داره اینجا از زحمات دوست گلم آقا میلاد گل تشکر کنم!
امیدوارم دیگه دچار ترکیدگی هاست و سرور و دامین و هزارجور کوفت و زهر مار دیگه نشم.
منتظر همتون هستما ...
یاحق



طبقه بندی: یکم خودم،
برچسب ها: ایمیا، ابراهیم عطائی، باغچه من، وبسایت،
[ جمعه هشتم شهریورماه سال 1392 ] [ 06:52 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
خاطره 447
نوشته شده بتاریخ بیستم امرداد ماه سال یک هزار و سیصد و نود و دو هجری خورشیدی


گاهی پیش میاد که تو کار سرنوشت می مونم!
چی فکر میکنی و چی میشه!
خدایا! بزرگیت رو شکر!
نمیدونم با انتخابی که کردم چه حسی نسبت به من داری خدایا؟!
ولی خودت خوب می دونی چرا این انتخاب رو کردم!
خودت می دونی تنها دلیلی که بلاعث شد خلاف حرفم عمل کنم چی بود؟!
باید کاری میکردم خدای من!
دیدی چقدر کار و تلاش کردم, دیدی چقدر سنجیدم تا این تصمیم رو گرفتم!
شاید کمی این تصمیم گیری برام سخت بود اما الان ناراحت نیستم از گرفتن این تصمیم!
بازهم دوستش دارم!
اینجا!همین دیروز!شاید قبل از دیروز! آغاز فصل جدیدی در زندگی من بود! اینجا آغاز دوباره ی من بود!
خدایا خیلی چیزها هست که باید تغییر کنه!
خدایا!
شاهد باش!
من خلاف حرفم عمل نکردم!
به اندازه ی کافی پای حرفم واستادم و هرچی بدی دیدم, خوبی کردم! به قیمت ناراحتی خودم بقیه رو شاد کردم! به قیمت نابودی خودم حتی! قبول کن باید یک تصمیم دیگه می گرفتم! دل پدر و مادرم داشت می شکست, باید یک اتفاق رخ می داد! و من از این تغییر خوشحالم! اونها هم خوشحالند! همه خوشحالیم!
خدایا!
هیچوقت معنی اون نشونه ای رو که فرستادی نفهمیدم! اونطور که فکر می کردم نبود! اصلا نیود! شاید من خیلی عجول بودم! چند شب پیش که مشاعره بود، از به زبان آوردن اون نشونه شرم داشتم! انگاار که لال شده بودم! شاید دیگه اصلا مهم نبود و این اصلا خوب نیست!
دیشب عقد کردیم و همگی خوشحال بودن! من از تصمیم خودم راضی هستم و از اعمال گذشته هم احساس شرمندگی نمی کنم. من کرامت انسانی رو در حد اعلا حفظ کردم ...
و همچنان حفظ خواهم کرد و آن را به شریک زندگی خودم خواهم آموخت! همه اش را خواهم آموخت بدون ذره ای کوتاهی ...
آنقدر خواهم آموخت تا به هدف خودم برسم! بخت با من یار بود که ستاره شناس شدم! ستاره شناسی باعث می شود به حقارت خود در این دنیا پی ببریم و بفهمیم درون خود چه بی اندازه عظیم هستیم! باعث می شود بدانیم وقتی در نقطه ای حقیر زندگی می کنیم بهتر است باهم مهربان باشیم و حتی فکر امر دیگری غیر از مهربانی را نکنیم!
ما حقارتی داریم که هیچ وجودی منهای وجود او عظمتش را درک نمی کند!
این ما هستیم! میلیاردها نوع بشر بر نقطه ای کوچک! با میلیاردها تصمیم! و این یکی از تصمیمات زندگی من است و با همه ی مشکلاتش که به جان خواهم خرید.



طبقه بندی: یکم نجومی، یکم خودم،
برچسب ها: ابراهیم عطائی، عقد، ستاره شناس، خدا، کرامت، انسان، همسر،
[ چهارشنبه ششم شهریورماه سال 1392 ] [ 05:16 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
شاگردم از تهران به مشهد رسید ...
با کلی ذوق و شوق زنگ زد و گفت واااااای! چه آسمون قشنگی ....
داشتم از تعجب شاخ در میاوردم ...
اونوقت من از آسمون بیرجند ناراضی هستم ...
به کجا داریم می ریم؟؟؟
چرا در سیستم نورپردازی شهر دقت نمیکنیم؟؟؟
ما با 10 درصد این نور هم می تونیم یه شهر روشن داشته باشیم و هم آسمانی تاریک ....
اونوقت فقط به این دلیل که هزینه بر هست از انجام اصلاحات دست می کشیم ...
بگذریم از مزیت های فراوانی که رفع شدن آلودگی نوری داره
اما...
یه چیزیو میگم که تا تهش رو بخونین
طولی نمیکشه که برای فرزندان ما واژه هایی مثل ستاره واقعا گنگ و نامفهوم خواهد بود ، یا شاید براشون دیگه تبدیل به افسانه ، رویا و یا داستان بشه ...
طبیعت موجودات زنده در خطره ...
و آسمان یک طبیعت زندست ....
لطفا هوشیار باشید.



طبقه بندی: یکم نجومی، یکم خودم، یکم جدی،
برچسب ها: آلودگی نوری، ابراهیم عطائی، بیرجند، نجوم، ستاره، شاگرد،
[ پنجشنبه سی و یکم مردادماه سال 1392 ] [ 12:34 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
کلا در امر وبسایت داری شانس ندارم ...
دست روی هر سروری که گذاشتم به نصف سال نرسیده پکیده رفته ...
سرور رو از کشور دوست و همسایه آمریکا گرفتم، امروز فهمیدم یکی زده سرورشون رو ترکونده ...
خلاصه دوستان اگه تو کار سرور هستین و رقیب دارین یه پولی بهم بدین برم اونجا خیمه بزنم تا طرفم بپکه ...
فردا دومین نشست ماهانه ی علمی ایران برگزار می شه و منم همچنان دبیر علمی هستم! 
دعا کنین...
همیشه این موقع به شدت استرس منو می گیره ....



طبقه بندی: یکم خودم،
[ پنجشنبه سی و یکم مردادماه سال 1392 ] [ 12:25 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
راه رفتنی رو باید رفت

دربستنی رو هم باید باست

(منتسب به فامیل دور )

به خونه ی جدیدم نقل مکان کردم

www.ebrahimataee.ir



طبقه بندی: یکم خودم،
[ پنجشنبه نوزدهم بهمنماه سال 1391 ] [ 05:32 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
هوا سرده نه؟؟؟
بووووووو!!!
بعدش حسابی به خودشون میلرزن!
گاهی اونقدر سردشون میشه که میگن ای کاش نمی اومدیم!
ولی من به این کار ها کاری ندارم!
گاهی هم راهنماییشون می کنم! لباس گرم و خوردنی های انرژی زا! چیزی که آدم رو گرم کنه!و .....
 ولی درست کردنه آتیش نه!
منجم جماعت تا تهش باید بدون آتیش شب رو سر کنه! مگه این گه دیگه کارش با آسمون تموم بشه!
حیف نیست؟؟
آسمون به این قشنگی! اصلا محشر!
تو شهر کویری! یه شب بعد بارون! اصلا ستاره ها داد میزنن!
همیشه اگه تنها باشم بین اوقات نوردهی فیلم عکاسی دراز میگشم به آسمون ذل میزنم ( جلو بچه ها یکم سختمه ) بعدش شروع می کنم به شمردن شهاب ها و ماهواره ها!
یا چپ چپ نگاه کردن به آسمون به امید این که فلان جرم رو رصد کنم!
هوا سرده که باشه!
آسمون با این هیبت بالا سر آدم! سرما کیلو چند؟





طبقه بندی: یکم نجومی، یکم خودم،
[ سه شنبه هفدهم بهمنماه سال 1391 ] [ 12:43 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
خوب  ....
اول اینکه وبسایتم دوباره پکید و تا وقتی از نو راه بیفته اینجا می نویسم
خوبه که آدم یه وبلاگ محض احتیاط داشته باشه ها! ( تف تو ریا )
ولی.....
تو این مدت یکی از اتفاقات جالبی که افتاد این بود که پراید یهویی رفت بالا! بعد من یه جایی از یه بنده خدایی به نام ابراهیم رها یه مطلبی رو در این باره خوندم، حالا حیفم میاد اینجا نزارمش!
<<

روزگار، ما را به جایی رسانده كه به پراید نامه بنویسیم. (فكر كن!) پراید عزیزم، شنیده‌ام مرز هجده میلیون تومان را رد كرده‌ای.‌ای قشنگ‌تر از پریا از این به بعد، انصافا، تنها تو كوچه نریا. چون با این وضعیت زورگیری، اختلاس و... كلا بچه‌های محل دزدن و خدای نكرده زبانم لال یكجا تو رو می‌دزدند.

پراید خوبم، انژكتورت را قربان، ‌ای لاستیكت تو حلقم، ‌ای فدای برجستگی صندوق عقب تو، ‌ای دور رینگت بگردم، فكر می‌كردی یك زمان به مدد تلاش شبانه روزی مسوولان هجده میلیون تومان بشوی؟!

ای پراید، ‌ای نازنین، ‌ای ماكسیما مخفی، ‌ای طرح ژنریك بنز، ‌ای پرادو مینیمال تو الان در شرایطی هستی كه می‌توان لنت‌هایت را طوطیای چشم كرد. تو الان در موقعیتی هستی كه دود اگزوزت صد مرتبه از هوای فرحزاد مصفی‌تر است! تو چنان مقام و منزلتی داری كه مردم عاشق جیب چاك تو هستند. یعنی قیمتت جیب جر می‌دهد، باقلوا! من در حسرت آن لحظه خواهم سوخت كه سایپا سر در كارخانه‌اش بیلبورد بزند «این ور پراید اوفینا/ اون ور پراید اوفینا».

>>


کلا ترکیدم! نمی دونستم بخندم یا گریه کنم! مثل یه لیوان که وقتی تازه از ماشن ظرف شویی درش میاری گرمه، بعد بلافاصله بزاریش تو فریزر! اصلا یه وضعی!

حالا از این اتفاق عجیب تر این بود که روش های ناپارامتری رو افتادم و عجیب تر از همه این بود که فرآیندهای تصادفی به هر زور زاری بود پاس گردانیده شد! ( به لطف استاد!)


اما .....

تو مدتی که وبسایت براه بود یه بار دیدم یه نامرد از خدا بی خبری اومده دوتا از بهترین مطالبم رو پاک کرده! یکیش یه مطلب بود راجع به دوربین های دوچشمی که تو بخش نجوم گذاشته بودم! یکیش هم نظر دوستانم بود در رابطه با خودم که تو بخش نوشته های متفرقه بود! خوش بختانه بخش آمار ( تا ابد پاینده باد ) از این گزندها مصون ماند! :دی

اول از همه ضمن ضمن آرزوی تیره بختی برای اون هکر نامرد اعلام میکنم من از رو نمیرم! تا حالا وبسایت 3بار پکیده! اگه 300 بار دیگه هم بهش حمله بشه ها باز از نو درستش می کنم! مگه شهر هرته اینجا؟؟؟ ( خوب یکم هست از حق نگذریم)


اما حالا اون دیدگاه هایی که دوستانم نسبت به من داشتند رو میخوام دوباره اینجا بزارم اونم صرفا جهت ریا! تا کورشود هرآن کس که نتوان دید:


نفر اولی که نظر داد:

<<

سلام ابراهیم دوست عزیزم

ابراهیم جون خرابی سرور دست منم نبود چون سایت منم آف بود 

وقتی بهم sms زدی و دعوتم کردی به یه بازی تو سایتت اول فکر کردم بازی فلش هست.آمدم تو سایت دنبال یه فایل فلش میگشتم:))

اما درمورد خودت.نمیدونم چی بگم والا.من اینطوری میشناسمش.یکی که واقعا باهاش راحتم ، با تیپش هم حال میکنم لایک داره  مثل یه تلفن مشاوره میمونه! یعنی زنگ میزنی بهش میگه برای دریافت مشاوره عدد 1 برای رفتن به بیرون و قدم زدن عدد 2 و… و تماس با اپراتور عدد 0 را وارد نمایید
فقط میدونم که ما بهش میگیم ابی جون !

موفق باشی

>>

جواب من : یعنی مرام رفیق قدیمی به این میگن! اصلا آب شدم! ولی من هر چی بعد از تماس با خونتون این شماره 9 رو میزنم وبسایتم بالا نمیاد!!! نمی خوای برگردی؟؟؟ :دی



نفر دومی که نظر داد:

<<

سلام،چکارجالبی انجام دادین!خیلی خوبه!همه دوست دارن خودشون رو از دیدگاه دیگرون ببینه ولی هرکسی جرئت اینکاررو پیدا نمیکنه واین یه کار بزرگه و شهامت زیادی میخواد آدم از دیگرون بخواد نظرشون رو نسبت به اون بگن،از خوبی هاو بدیهاش بگن،از خاطرات خوب و بد باهاش بگن و…واز این مهمتر اینه که میتونه حس انتقادپذیریشوتقویت کنه.
البته من مدت زیادی نیست که شمارومیشناسم وشاید نتونم نظردرستی در این باره بدم ولی در این مدت اینجوری برداشت کردم که شما قلب مهربانی داریدوازنوشته های حقیقی هم متوجه شدم که حرفها ،افکارورفتاروکردار دیگران خیلی زود روی شما تاثیر میذاره و شاید هم باعث ناراحتی شما میشه.
البته اینا فقط نظرات من بود واون چیزی که من برداشت کردم وشایدنظربقیه ویا خود شما چیزدیگه ای باشه.
موفق باشید!

>>


جواب من : شما لطف دارین! البته الان یکم برام جای سوال پیش اومده! خصوصا از وقتی که رویه فکریم رو تغییر دادم! به هرحال اون مدتی رو هم که به عنوان مدرس نجوم در خدمت شما بودم از بهترین لحظات در فعالیت های نجومیم بود! بازم ممنون از این که قابل دونستین!



نفر سومی که نظر داد :


<<

سلام خوبی؟وقتی میگی راجع به تو بنویسم اولش راحت به نظر میرسه اما وقتی دستم به کیبورد میرسه..
تو آدم مهربون و خوش قلبی هستی،همیشه سعی میکنی آدم هایی رو که دوست داری شاد کنی حتی به قیمت ناراحت شدن خودت!!احساس تنهایی میکنی و این خیلی اذیتت میکنه.زندگی با همین تنهایی ها بی معرفتیها سختیها عشق های خفه شده!!و…زیباست!
بعضی وقتا گیر سه پیچ میدی به من!!میری رو اعصابم!
دلم میخواست قدرتشو داشتم تا میتونستم تو رو از چیزی که اذیتت میکنه دور کنم.
در ضمن اصولا خیلی ناله میکنی.هر کسی تو زندگیش مشکلاتی داره که به نظرش بزرگن!!

>>


جواب من : من ناله میکنم؟؟ خدا رو شکر که جای من نیستی!!! خوب البته نوشتن یک انشا مثل حل کردن یک مسئله ی ریاضی هستش! وقتی یه حل یک مسئله ی ریاضی رو می خونی راحت تری تا وقتی که خودت میخوای حلش کنی! درضمن وقتی گیر سه پیچ میدم تو هم دوقدم باهام راه بیا! میدونی دیوونه میشم!!! به هر سوی! بازم ممنون! :دی



نفرچهارمی که نظر داد :

<<

سلام ابراهیم جان!
خیلی چیزا ازت یادمه
اول از اینکه خیلی مهربونی
هر کسی رو که به عنوان دوستت قبول کنی، براش سنگ تموم میذاری، که البته این شاید بعضی وقتا به آدم ضربه بزنه چون متاسفانه تو ایران مردم با هم صادق نیستن، همیشه میترسیم حرف دلمونو بزنیم، که البته تو اینجوری نیستی
گاهی وقتا دلم میخواست میتونستم کمکت کنم مخصوصا وقتایی که مشکل داشتی
گاهی اوقات هم احساس می کنم خیلی زندگی رو به خودت سخت میگیری که البته شاید بعضی مواقع حق داری، میدونم سخته خیلی وقتا
اینا چیزایی هستن که فعلا به ذهنم میرسه

>>


جواب من: از این که اینجوری تو ذهنت بودم خیلی خوشحالم! البته دیگه با دوستام مثل قبل رفتار نمی کنم! گفتن خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت باش! اون مشکلات همچنان هم هست! ولی دیگه تو مجموعه ای که الان واسم در اولویت هستن قرار نداره! هنوزم مثل سابق اذیت میکنه ولی خوب دیگه حوصلش رو ندارم! به قول یه دوستی! منطقی که میشی روزی هزار بار میشکنی!!!


نفر آخری که نظر داد :

<<

خب از کجا شروع کنم ؟ از روزی که از fb رسیدم اینجا و بعد اسم و فامیلت رو گفتم و بعد دعوام کردی یا از روزی که به شکل یک اقای همشهری و منجم پیدات کردم با اعتقاداتی عین خودم ؟ فکر کنم فرقی نداره از کجا بگم ته تهش میرسم همین جا و همین لحظه.اینکه نمیدونم چند وقته حداقل اسمت رو که میشنوم واسم آشنایی حتی اگه ندیده باشمت و باهات حرف نزده باشم.
از دید من آدمی هستی که اصلا زندگی رو سخت نمیگیری.لبخند میزنی و از کنار همه چی راحت میگذری.البته نه علاقه هات مثل اسمون.واسه رسیدن و داشتن اسمون میدونم چقدر زحمت کشیدی و همچنان ادامه میدی.به قول خودت حساب اسمونی ها از بقیه جداس !
از گفتن حرفهای دلت از بیان هر اون چیزی که تو ذهنت داری هیچ ترسی نداری.خیلی راحت حرف میزنی و با آدمهای زندگیت برخورد میکنی که این خیلی خوبه.
اگر روزی روزگاری گذرت به مشهد یا از این به بعد سبزوار افتاد مطمئن باش منجم باش ها از دیدنت خیلی خوشحال میشن اقا
شاد باشی و خوش همیشه !

>>

جواب من: اگه یه نفر باشه که اینجا حرف حساب زده باشه تویی خداییش! از اینکه خاطرات رو اینقدر خوب یادم آوردی ممنون! و ممنون بابت این همه کلمه های خوب!


یه سری چیزای دیگه هم بود میخواستم بگم که البته یادم نمیاد!

خوب پس فعلنیا!

یاحق!




طبقه بندی: یکم خودم، یکم جدی،
[ شنبه چهاردهم بهمنماه سال 1391 ] [ 11:46 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
خداحافظ میهن بلاگ
خدا حافظ یاور لحظه های تنهایی من!
ازت دلگیر نیستم غم نخور!
شک ندارم بازم پستمون به هم میخوره!!
دارم میرم یه جایی که بلند تر داد بزنم!
اونقدر بلند که صدام بگیره!
اونجا میبینمت!
www.realnote.ir
یاحق!

[ سه شنبه دهم مردادماه سال 1391 ] [ 02:56 بعد از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

همیشه بهش میگم ممنون که کنارم بودی!

یه چشمک میزنه و میگه من که کاری نکردم!

می دونم که داره الکی میگه! خیلی کارا واسم کرده!

خیلی از وقتش رو واسه من گذاشته!

اما با این همه حال بازم میگه من که کاری نکردم!!!

خوب به حساب خودش نمیخواد ریا شه!!! :دی

هرچی باشه اونم برام یه دوسته شایدم فراتر از یک دوست!!

کدوم دوستی بوده که داشته باشمش و دوستش نداشته باشم؟؟ نبوده دیگه!!! اینم دوستمه و از جونم دوستش دارم!

من که دوستامو ول نمیکنم!!! سریش تر از این حرفام!!

کاش همیشه دوستیا همینجوری بمونه! کاش هیچ وقت هیچ وقت تغییر نکنه!

کاش دلی پینه نخوره!

کاش غبار آلود نشه!

کاش همیشه مثل خورشید نورانی باشه!

می دونم گاهی اوقات خیلی از دست هم دیگه دلگیر شدیم! می دونم خیلی ناراحتش کردم! از حق نگذریم که گاهی بوده که حالم و گرفته! ولی هرچی باشه دوستمه!!!!

آخه یکی بگه مگه مگس از رو شیرینی بلند میشه؟؟؟ 

 




طبقه بندی: یکم عاطفی، یکم خودم،
[ یکشنبه چهارم دیماه سال 1390 ] [ 07:57 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]

اول به نام خدا

اول به نام خدا بعدش برای بهترین دوستم!

اول به نام خدا بعدش برای بهترین دوستم که بهم مهربونی رو یاد داد!

اول به نام خدا بعدش برای بهترین دوستم که بهم مهربونی رو یاد داد که بعدش یادم افتاد آدمای واقعا خوب چقدر کم هستن تو این دنیا!

اول به نام خدا بعدش برای بهترین دوستم که بهم مهربونی رو یاد داد که بعدش یادم افتاد آدمای واقعا خوب چقدر کم هستن تو این دنیا ! آخه نگاهش بدنیا یه جور دیگه بود!یه چیز دیگه بود!

اول به نام خدا بعدش برای بهترین دوستم که بهم مهربونی رو یاد داد که بعدش یادم افتاد آدمای واقعا خوب چقدر کم هستن تو این دنیا ! آخه نگاهش بدنیا یه جور دیگه بود!یه چیز دیگه بود!اون موقع ها نفهمیدم چی میگفت و کی هست و نیست!

اول به نام خدا بعدش برای بهترین دوستم که بهم مهربونی رو یاد داد که بعدش یادم افتاد آدمای واقعا خوب چقدر کم هستن تو این دنیا ! آخه نگاهش بدنیا یه جور دیگه بود!یه چیز دیگه بود!اون موقع ها نفهمیدم چی میگفت و کی هست و نیست! به افتخارش که بهم فهموند عشق چی بود و من چی فکر میکردم!

اول به نام خدا بعدش برای بهترین دوستم که بهم مهربونی رو یاد داد که بعدش یادم افتاد آدمای واقعا خوب چقدر کم هستن تو این دنیا ! آخه نگاهش بدنیا یه جور دیگه بود!یه چیز دیگه بود!اون موقع ها نفهمیدم چی میگفت و کی هست و نیست! به افتخارش که بهم فهموند عشق چی بود و من چی فکر میکردم!بعدشم معلوم شد عاشق واقعی کیه و من....!

اول به نام خدا بعدش برای بهترین دوستم که بهم مهربونی رو یاد داد که بعدش یادم افتاد آدمای واقعا خوب چقدر کم هستن تو این دنیا ! آخه نگاهش بدنیا یه جور دیگه بود!یه چیز دیگه بود!اون موقع ها نفهمیدم چی میگفت و کی هست و نیست! به افتخارش که بهم فهموند عشق چی بود و من چی فکر میکردم!بعدشم معلوم شد عاشق واقعی کیه و من....!به سلامتیش که هرچی بود و شد از من ناقص بود رو بخشید!

اول به نام خدا بعدش برای بهترین دوستم که بهم مهربونی رو یاد داد که بعدش یادم افتاد آدمای واقعا خوب چقدر کم هستن تو این دنیا ! آخه نگاهش بدنیا یه جور دیگه بود!یه چیز دیگه بود!اون موقع ها نفهمیدم چی میگفت و کی هست و نیست! به افتخارش که بهم فهموند عشق چی بود و من چی فکر میکردم!بعدشم معلوم شد عاشق واقعی کیه و من....!به سلامتیش که هرچی بود و شد از من ناقص بود رو بخشید!بعد هم گفت یعنی تو منو نمیشناسی نمیدونی بدل نمیگیرم!!!

اول به نام خدا بعدش برای بهترین دوستم که بهم مهربونی رو یاد داد که بعدش یادم افتاد آدمای واقعا خوب چقدر کم هستن تو این دنیا ! آخه نگاهش بدنیا یه جور دیگه بود!یه چیز دیگه بود!اون موقع ها نفهمیدم چی میگفت و کی هست و نیست! به افتخارش که بهم فهموند عشق چی بود و من چی فکر میکردم!بعدشم معلوم شد عاشق واقعی کیه و من....!به سلامتیش که هرچی بود و شد از من ناقص بود رو بخشید!بعد هم گفت یعنی تو منو نمیشناسی نمیدونی بدل نمیگیرم!!!آخه اونقدر دیدش بزرگ بود که خودشو به زمین و آدماش محدود نکنه!

اول به نام خدا بعدش برای بهترین دوستم که بهم مهربونی رو یاد داد که بعدش یادم افتاد آدمای واقعا خوب چقدر کم هستن تو این دنیا ! آخه نگاهش بدنیا یه جور دیگه بود!یه چیز دیگه بود!اون موقع ها نفهمیدم چی میگفت و کی هست و نیست! به افتخارش که بهم فهموند عشق چی بود و من چی فکر میکردم!بعدشم معلوم شد عاشق واقعی کیه و من....!به سلامتیش که هرچی بود و شد از من ناقص بود رو بخشید!بعد هم گفت یعنی تو منو نمیشناسی نمیدونی بدل نمیگیرم!!!آخه اونقدر دیدش بزرگ بود که خودشو به زمین و آدماش محدود نکنه!خوب دریای آب که تو کوزه جا نمیشه!

اول به نام خدا بعدش برای بهترین دوستم که بهم مهربونی رو یاد داد که بعدش یادم افتاد آدمای واقعا خوب چقدر کم هستن تو این دنیا ! آخه نگاهش بدنیا یه جور دیگه بود!یه چیز دیگه بود!اون موقع ها نفهمیدم چی میگفت و کی هست و نیست! به افتخارش که بهم فهموند عشق چی بود و من چی فکر میکردم!بعدشم معلوم شد عاشق واقعی کیه و من....!به سلامتیش که هرچی بود و شد از من ناقص بود رو بخشید!بعد هم گفت یعنی تو منو نمیشناسی نمیدونی بدل نمیگیرم!!!آخه اونقدر دیدش بزرگ بود که خودشو به زمین و آدماش محدود نکنه!خوب دریای آب که تو کوزه جا نمیشه!چون اونقدر برای عزیز بود و ارزش داشت که دارم مینویسم برای همون دوستم تا بدونه که چقدر برام عزیزه!

تا بدونه چقدر دوستش دارم!

آخه دوست داشتن هم از اون درسایی بود که بهم یاد داد!




طبقه بندی: یکم عاطفی، یکم خودم،
[ پنجشنبه هفدهم آذرماه سال 1390 ] [ 10:00 قبل از ظهر ] [ ابراهیم عطائی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7

درباره وبلاگ

سلام!
به نوشته های حقیقی خوش آمدین!
ابراهیم عطائی هستم منجم آماتور و مدرس تازه کار نجوم! یه جورایی عشق آسمان شب! با کلی آرزوهای ریز و درشت که تو سرم بالا و پایین می پرن!!
اینجا هم که قدم رنجه کردین وبلاگ شخصی من هست!! که البته مدت ها با نام میرزا بهارالدین توش مطلب میزاشتم!!! اینجا هر دلنوشته ای پیدا میشه از اجتماعی تا حالا و هوای خودم تا خدایی تا نجومی تا ....!
خوبیش هم اینه ک دل نوشته هست و همه چیزش از خودمه!!! برداشت خود خود خودم!!!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب